زمستان بد است . زمستان خیلی بد است !

مردم وقتی از سوزِ سَرما  شال را جلوی بینی شان می گیرند

من شک می کنم که تویی ...

من این روزها به هر کسی که میرسم فکر می کنم تویی .

رویای من خراب میشود ...

اینکه چیزی نیست !

تو سَرما نخوری ...


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

تو چرا هیچوقت نمیدانی گریه یعنی چه ؟ از کنارش ساده میگذری . بدون آنکه بدانی چه عذابی ست بغض ، آن زمان که میشکند . تعجبی ندارد اگر حال مرا نفهمی . من هیچوقت از اتفاق خاصی حرف نمیزنم . اینکه نیستی، و هیچ رنگی به قیافه ی مسخره ی من نمی آید ، این که نیستی و من هیچ اس ام اسی را باز نمی کنم ، این که نیستی و پاییز لا به لای این شهر مرده است ، این که زمین به کند ترین شکل ممکن به دور خودش میچرخد . این که لحظه هایم کور است . این که بی تو ... چای و بیسکویت هم مزه ی سابق را ندارد . این که نیستی ... این که تکرار است زندگی ...  اینکه من را هیچکس ...  .

 من کمی خسته ام . حق بده . درک کن . دست هایم سرد است اگر ... اگر گرمشان نمیکنی ... هیچ نگو . ویولن من را دیده ای چقذر شبیه توست ؟ همانند تو لاغر است و قوس های بدنش به تو میماند . همانگونه که هستی . تو تمام زندگیه منی ... این آخرین بار است که اعتراف می کنم . تو بُردی . من زیادی دوستت دارم . اگر آمده بودی اندی گوش میدادیم . حالا  ... حالا هم اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو . من به چشم هایت حساسم .

اینکه شاید  گاهی به من فکر کنی برای من کافی است  . اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو لطفا . قبول کن سخت است تنهایی و تنها بودن . و من هیچوقت نخواستم بفهمم تفاوت این دو را ... که تنها بودن چقدر لذت بخش و تنهایی چقدر رخوت انگیز است . من تنهایم و هیچوقت تفاوت تنهایی و تنها بودن را نفهمیدم . من به تو ... از این که گاهی روی تختت بلند بلند میخندی حسودی نمی کنم . تو دوستانی داری که هرگز تنهایت نمیگذارند . این منم که تنها تو را انتخاب کردم . این منم که چشم هایم را به روی همه بستم . این منم که اینجا برای تو مینویسد . لباس مشکی به رنگ چشمانت بسیار می آید . اما تو مثل همیشه سفید بپوش . دلیلش بین خودمان باشد .  این پنج شنبه برایت شقایق خواهم آورد و دور از چشم خانواده ات ... پشت آن درخت همیشه سبز کمی گریه خواهم کرد .

 


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز, فقط کمی خسته ام
+ یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

چشم هایم خسته است . در لا به لای  پیاده رو های شلوغ ،  گُم می شوم  . به خوابی عمیق فرو می روم و با صدای بوق هر ماشین از خواب می پرم  . قدم هایم را تند تر می کنم . خودم را به خانه می رسانم ...

انگشتانم به سختی باز و بسته می شود . دارد باورم می شود که پاییز در راه است . قدم زدن روی برگ های پاییز   دل بی رحمی میخواهد . پاییز هم قاتل بی رحمی ست . ماشین ها بوق می زنند . قدم هایم را تند تر می کنم . خودم را به خانه می رسانم ...

گوش هایتان بیرون بود . من با چشم های خودم دیدم .  کیف و کفش تان هم سِت بود . مانتو هایتان هم گشاد بود . شلوار هایتان هم شلوار نبود . جوراب بود . من با چشم های خودم دیدم . ماشین ها بوق می زنند ...

آرنج دست چپم درد می کند ... نه ! تو هیچ چیز از من نمیدانی . تو هیچ چیز از من نمیفهمی .  کمالگرایی هم متابولیسم بدن را حسابی به هم میریزد . این کشف بزرگی ست که دیروز کردمش . راستی ... باید این را فهمیده باشی  که من از تنهایی نمی ترسم . من از هیچ چیز نمی ترسم .  توی گوشم یک نفر چرت و پرت می گوید ... میگوید : مرا ببوس  ... از عشق حرف بزن .

تو میدانی بوسیدن یعنی چه ؟ تو چه میدانی از عشق ؟ تو فقط  بلد شده ای موهایت را باز کنی ، پاچه هایت را بالا بزنی و کنار ساحل بدوی . جیغ بکشی ... دیوانه بازی در بیاری .

تو میدانی من چه می گویم ؟ من با چشم های خودم دیدم . راستی وقتی میخندی ، میمیرم  ، زنده می شوم . تو نمیدانی من چه می گویم . آخرین بار که خورشید را در آغوش گرفتم . تمام بدنم تاول های بزرگی زد . تاریکی اتاقم را ترجیح میدهم . من کمی از خورشید دلگیـرم .

کفش سورمه ای ات برایت تنگ است . پاشنه ی پای چپت که زخمی می شود ، من فقط میخواهم بمیرم . اصلا هم آدم احساسی ای نیستم . من فقط کمی دوستت دارم . من اصلا  آدم احساسی ای نیستم .

تنها که باشی ، دلت میخواهد قدم هایت را تند تر کنی تا به خانه برسی . تاریکی اتاقت را ترجیح میدهی .  کمی از خورشید دلگیـر می شوی .

 

+ کامنتت را هم خصوصی میدهی هم آدرس نمیگذاری !  هم می گویی جواب من را  بده . به جون مادرم علم غیب ندارم . گفتم به جون مادرم ! 

 +حتما آدم نباید عاشق باشه که . من مشکلی ندارم الان !

+ از این که نتونستم برای کامنت هاتون جواب بنویسم  واقعا شرمنده ام . ولی با گوشی میخونمشون و هی دلتنگ اینجا میشم ! هستم ....


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

کانتکت گوشی ام را بالا پایین می کنم. تعداد شماره هایی که باید حذف شوند وحشتناک اند. چیزی حدود صد و سی  و هفت تا. این خیلی بد است . این خیلی بد است که من از ابتدای خلقتم هیچ دوست صمیمی ای نداشته ام  که اینطور مواقع شماره اش را بگیرم و آرامم کند .کمی گریه کنم و او هیچ نگوید . کمی گریه هایم را هـیــچ نگوید .  هر چند ، الان این پایین هم ، آنتن نمی دهد ! دلخوشی ام این است که دو تا جای دنج وجود دارد  که ساخته شده است برای من . برای منی که هرموقع از همه خسته میشوم  بروم آنجا .   آنجا که هیچکس مرا نمی بیند . یکی  بالای پشت بام میان کولر ها و آنتن های ماهواره یکی هم زیر ساختمان توی پارکینگ ، توی یک ماشین دو دَر   قدیمی که زمانی برای خودش توی خیابان های این شهر  پادشاهی کرده است . یک ماشین دو دَر قدیمی که که خیلی وقت است این جا پارک است . خدا پدر صاحبش را بیامرزد که درش را باز گذاشته است . هر موقع با انسان ها قهر میکنم میروم بالا و هرموقع حالم خراب است میایم پایین...کافه نمیروم سیگار نمیکشم فقط سکوت می کنم... لال میشوم و تنهایی هایم  را با نگاهم روی دیوار های سفید چنگ می کشم .پایین که بیایم نشانه ی خوبی نیست . یعنی با خدا هم قهر کرده ام . آخر این جا ، توی این ماشین ، آن هم ساعت دو شب ، آنقدر تاریک هست که ، خدا هم مرا نبیند . اینجا خودم هم خودم را نمی بینم و فقط نفس هایم را حس میکنم.  کمی اشک میریزم . . . مثل یک مرد . . . و آرام می شوم . خدا موجود عجیبی ست. هر چقدر بیشتر باورش داشته باشی بیشتر هست و اگر کاملا قبولش داشته باشی کاملا وجود خواهد داشت. در حال حاضر برای من این چنین نبود.

 از ماشین پیاده می شوم و لامپ دستشویی پارکینگ را باز میکنم و سیمش را با هزار بدبختی از هزار سوراخ عبور میدهم که  آزاد شود  و بیاورمش توی ماشین تا کمی کتاب بخوانم . سیم را از بالای شیشه عبور میدهم و توی ماشین مینشینم . در حال سفت کردن لامپ روی پاترومش بودم که جرقه میزند و لامپ میسوزد . من لعنتی هیچوقت توی کارهای فنی خوب نبوده ام .کتاب و لامپ را پرت میکنم رو صندلی بغل . مشتی خاک بلند میشود و به این فکر میکنم که گریه های مرداد هیچ دلچسب نیست .  پاییز عزیزم . . . زود تر بـیــا !   سرمایت را میخواهم .  گریه های طولانی پاییز بیشتر میچسبد .  شاید روزهای ابری خدا را هم بیشتر لمس کنم .  کانتکت گوشی ام را بالا پایین می کنم . تعداد شماره هایی که باید حذف شوند وحشتناک اند .  چیزی حدود صد و سی  و هفت تا .

+ کامنت هایتان کلیشه ای هم که باشد من میخوانم تک تک شان را  و جواب میگویم .       

+عنوان تغییر کرد                                                       


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

 

همین که بعضی وقت ها دوستم اس  ام اس میده : بریم بیرون ؟! و جواب میفرستم جاشو من میگم ساعتشو تو بگو ! همین که برگشتنا میرویم شامی ،  آب اناری ، قهوه ای ، جایی . همین که بعد افطار مامان میگه پاشین بریم بــیـرون یه دوری بزنیم ، همین که لبـاس هایم بر اســـاس طـیـف رنـگـی تو کمد چیده شده اند . همین که  ام پی تری ام  پر از آهنگ های شادمهر  است . همین  بلند بلند گوش دادن های رضا یزدانی با پخش ماشین .همین   که پای  x bax ، داداشم رو بـا ماریو گومز گل بارون می کنم . همین که هیچ تی شرت قرمزی ندارم ، همین که صبح ها مامان لج می کنه و صدای  pmc را تا آخر بلند می کنه و من تلو تلو تا میز صبحانه میام . همین که بابا گفت هر چی دلت خواست کتاب بخر پولش رو من میدم . همین که کتاب های نخوانده زیاد است ، همین که روزهای ابری حالم خوب ِ خوب است ، همین که ویولونی هست و استاد پیری که در ماه چندین بار میبینمش ، . همین که تا عصبی میشم   اتاقمو تمیز می کنم ، همین که میوه دوست ندارم به جاش آبمیوه میخورم . ،همین  که خانوم کتابفروش پاساژ بهاران مهربان است ، همین که کولرمان خراب نیست همین که  سگ همسایه مان جدیدا آرام تر شده است ، همین گذر زمان ، همین گل های فرهاد مجیدی  ،همین عکاسی های گاه و بی گاه ، همین  که تلسکوپی هست  و آسمان و پشت بامی  که بشود شب ها را سر کرد ، همین که میشود آن بالا کمی اشک ریخت . . .

همین  خط خطی ها ی وبلاگی ، همین روزمرگی ها زندگی   همین عطر خوش لحظه های افطار ، همین  نقاشی کردن هام با رنگ روغن  رو بوم ، همین  شلوار جین هایی که بالایشان گشاد است و هرچی پایین میره تنگ تر میشه ، همین دوش آب سرد بعد از ظهر های مرداد   ، همین  چیز ها  خیلی خوب است .             میدانی ؟  همین که صبح ها مامان لج می کنه و صدای  pmc را تا آخر بلند می کنه و من تلو تلو تا میز صبحانه میام . همین که بابا گفت هر چی دلت خواست کتاب بخر پولش رو من میدم . همین ها هم خیلی خوب است. اما تو آن بالا چرا اشک هایم را پاک نمیکنی ؟


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
هر چه میخواهم بگویم

در چشــم به هم زدنــی فراموشـم میــشــود!

 نــــــــــه . . .

باز نمیخواهم تقصیر تو بی اندازم !

تقصــــــیر آن دو کهکشانِ راهِ شیریِ بی انتهـــــاســـت

دلـــم شــــور میزند

و تو میدانی که همیشه دلــم برایت شـــــور میزند

یــــــکــــروز . . . مـــیـــمـــیـــرم

از هــــــجـــــــــومِ این بـــغــضِ بیقــــــرار . . .


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاييز
+ دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
اگر تــو نــبـودی ..
 
 اگر اصلا نبودی ..
 
من حتما خودم را زندگی می کردم ..
 
چشم هایم را می بردم خیابان گردی ..
 
آرزوهایم را می بردم خرید ..
 
به کافه های زیادی سر می زدم ..
 
 
با آدمهای جورواجوری قرار می گذاشتم ..
 
و هی خیالهایم ..
 
چشمهایم ..
 
انگشتهایم ..
 
آواره ی این کلمه های لعنتی نمی شد ..
 
اگر تو نبودی ..
 
هر شب،یک ساعت مشخص میخوابیدم ..
 
هر صبح می رفتم سر کار ...
 
و گاهی شاید راهپیمایی می کردم ضد استعمار ..
 
آنوقت
 
آسمان
 
فقط یک آسمان بود ..
 
باران فقط باران ..
 
و هر درخت
 
فقط یک درخت ..
 
و به من چه مربوط ..
 
مرغ های مهاجر وقتی رفتند،بر میگردند یا نه؟
 
یا آدم
 
در ایستگاه ..
 
چشم انتظار چه چیزی می نشیند؟!
 
اگر تو نبودی ..
 
مدت ها ..
 
سهم سایه ها را کنار می زدم ...
 
و می دانستم یک وقتی ..
 
سرم را ..
 
راحت ..
 
خیلی راحت ..
 
می گذارم زمین ..
 
و بی هراس "شاید وقتی دیگر" ...
 
سرد می شوم ..
 
اگر نبودی ..
 
زندگی فقط یک کلمه بود ..
 
لبخند فقط یک کلمه ..
 
و من در خلوت های بی خودی ...
 
این همه ...  !
 
 
+ پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
این روزها

یا  

آدم ها شبیه خودشان و حرف هایشان نیستند

و یا

من سختگیر و جزئی نگرتر شده ام

اما آنچه مرا جذب می کند

لحظه ای بودن در کنار کسی ست

که تمامیت گرانقدر موجود در

صامت و مصوت های کلمه ی " همراهی" را درک می کند ...

.

.

آینه ای می خواهم برای دیدن ابدیت !


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
غروب جمعه همیشه همینه....

همینطوری کشداااااااارو دلگیر...

با اون خورشید نارنجیش...

هوای ابریش...

نسیم سرد باییزیش....

ازون عصرهاییه که آدم میخواد به یه گوشه زل بزنه و بره تو فکر...


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
من احساس میکنم از بشت جاده ای مه آلود ...

یک آشنا ...

صدا میزند...

 مرا...


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
یه کاری کن که میتونی

یه خونه شو تو ویرونی...

از این بیشتر نبرس از عشق

نمیدونم ...

نمیدونی...

یه کاری کن از این بیشتر...

 نیوفتم تو غم آخر

نذار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
یه حس مبهم دارم...

تا حالا همچین حسی نداشتم

همین لحظه

همین ساعت اومده سراغم...

شاید به خاطر تغییر فصله

شایدم...


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |