کانتکت گوشی ام را بالا پایین می کنم. تعداد شماره هایی که باید حذف شوند وحشتناک اند. چیزی حدود صد و سی  و هفت تا. این خیلی بد است . این خیلی بد است که من از ابتدای خلقتم هیچ دوست صمیمی ای نداشته ام  که اینطور مواقع شماره اش را بگیرم و آرامم کند .کمی گریه کنم و او هیچ نگوید . کمی گریه هایم را هـیــچ نگوید .  هر چند ، الان این پایین هم ، آنتن نمی دهد ! دلخوشی ام این است که دو تا جای دنج وجود دارد  که ساخته شده است برای من . برای منی که هرموقع از همه خسته میشوم  بروم آنجا .   آنجا که هیچکس مرا نمی بیند . یکی  بالای پشت بام میان کولر ها و آنتن های ماهواره یکی هم زیر ساختمان توی پارکینگ ، توی یک ماشین دو دَر   قدیمی که زمانی برای خودش توی خیابان های این شهر  پادشاهی کرده است . یک ماشین دو دَر قدیمی که که خیلی وقت است این جا پارک است . خدا پدر صاحبش را بیامرزد که درش را باز گذاشته است . هر موقع با انسان ها قهر میکنم میروم بالا و هرموقع حالم خراب است میایم پایین...کافه نمیروم سیگار نمیکشم فقط سکوت می کنم... لال میشوم و تنهایی هایم  را با نگاهم روی دیوار های سفید چنگ می کشم .پایین که بیایم نشانه ی خوبی نیست . یعنی با خدا هم قهر کرده ام . آخر این جا ، توی این ماشین ، آن هم ساعت دو شب ، آنقدر تاریک هست که ، خدا هم مرا نبیند . اینجا خودم هم خودم را نمی بینم و فقط نفس هایم را حس میکنم.  کمی اشک میریزم . . . مثل یک مرد . . . و آرام می شوم . خدا موجود عجیبی ست. هر چقدر بیشتر باورش داشته باشی بیشتر هست و اگر کاملا قبولش داشته باشی کاملا وجود خواهد داشت. در حال حاضر برای من این چنین نبود.

 از ماشین پیاده می شوم و لامپ دستشویی پارکینگ را باز میکنم و سیمش را با هزار بدبختی از هزار سوراخ عبور میدهم که  آزاد شود  و بیاورمش توی ماشین تا کمی کتاب بخوانم . سیم را از بالای شیشه عبور میدهم و توی ماشین مینشینم . در حال سفت کردن لامپ روی پاترومش بودم که جرقه میزند و لامپ میسوزد . من لعنتی هیچوقت توی کارهای فنی خوب نبوده ام .کتاب و لامپ را پرت میکنم رو صندلی بغل . مشتی خاک بلند میشود و به این فکر میکنم که گریه های مرداد هیچ دلچسب نیست .  پاییز عزیزم . . . زود تر بـیــا !   سرمایت را میخواهم .  گریه های طولانی پاییز بیشتر میچسبد .  شاید روزهای ابری خدا را هم بیشتر لمس کنم .  کانتکت گوشی ام را بالا پایین می کنم . تعداد شماره هایی که باید حذف شوند وحشتناک اند .  چیزی حدود صد و سی  و هفت تا .

+ کامنت هایتان کلیشه ای هم که باشد من میخوانم تک تک شان را  و جواب میگویم .       

+عنوان تغییر کرد                                                       


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |