بروید پیش از ما بهتران . خداحافظ .

راستی ٬ دوستون دارم ...

+ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳| |k i YaraSH| |

از گوشه ی چشمانت قطره اشکی روی صورتت می لغزد . در جستوجوی حرفی تازه به ظرف های میوه پناه آورده ای . چنگال را در سیب فرو می کنی و به به سمت من میگیری اش . به چشمانت نگاه می کنم . ترس لا به لای خطوط عمیق صورتت پنهان  است . هر بار که موهایت را دست می کشی , مشتی موی سفید را توی خانه پرت می کنی . دیگر از آن لب های باریک و بی نهایت سرخ ت خبری نیست . آویزان است و بی رمق... لب هایت را می گویم . مدت هاست که از خشکی زیاد پوست پوست شده است . از درز دیوار ها سوز می آید و آتش شومینه زرد آبی می سوزد . گربه ی مریضمان بی تابی می کند . انگار او هم حرف های نیمه تمامش را برای آخرین روزهای سال گذاشته است . سرفه های وحشتناکی می کنم . بی آنکه از جایم بلند شوم و آبی بنوشم  سرفه می کنم . من پیرمردی بد اخلاق که با لگد به شکم گربه میزنم تا ناله هایش را ادامه ندهد . تو یک پیرزن غُر غُرو که مرا سرزنش می کنی .   آه خدای من ...من هرگز این را نمیخواستم ... من هیچوقت نخواستم کنار شومینه بنشینیم و پیری همدیگر را تماشا کنیم . در درون من کسی هست که نمیخواهد با تو پیر شود لعنتی ..

بیهوده سیب ها را چنگال نزن . زندگی در گلویم گیر کرده است . بیهوده به سیب ها چنگال نزن . پرتقال ها را پر پر نکن . بگذار این ثانیه های آخر بوی مرگ را بمکیم .  دستمالی بیاور و روی این قاب عکس های خاک گرفته بکش . به حمام برو . از اتکلن های جوانی ات بزن . از همانی که بیشتر دوست داشتم . قهوه ای دوباره دم کن . لباس هایت را آهسته آهسته  از تنت جدا کن و به آغوشم بیا ... با هم  دوئل می کنیم تا یکی مان کشته شود . من نمیخواهم با تو بیش از این پیر شوم .چنگال را در سیب فرو می کنی و به سمت من میگیری اش . به چشمانت نگاه می کنم . این منم ! خوب نگاه کن . من امشب زود تر از تو میمیرم .

از گوشه ی چشمانت قطره اشکی روی صورتت می لغزد .

+عنوان از وبلاگ تنها سقوط می کنم .

+ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |


زمستان بد است . زمستان خیلی بد است !

مردم وقتی از سوزِ سَرما  شال را جلوی بینی شان می گیرند

من شک می کنم که تویی ...

من این روزها به هر کسی که میرسم فکر می کنم تویی .

رویای من خراب میشود ...

اینکه چیزی نیست !

تو سَرما نخوری ...


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

تو چرا هیچوقت نمیدانی گریه یعنی چه ؟ از کنارش ساده میگذری . بدون آنکه بدانی چه عذابی ست بغض ، آن زمان که میشکند . تعجبی ندارد اگر حال مرا نفهمی . من هیچوقت از اتفاق خاصی حرف نمیزنم . اینکه نیستی، و هیچ رنگی به قیافه ی مسخره ی من نمی آید ، این که نیستی و من هیچ اس ام اسی را باز نمی کنم ، این که نیستی و پاییز لا به لای این شهر مرده است ، این که زمین به کند ترین شکل ممکن به دور خودش میچرخد . این که لحظه هایم کور است . این که بی تو ... چای و بیسکویت هم مزه ی سابق را ندارد . این که نیستی ... این که تکرار است زندگی ...  اینکه من را هیچکس ...  .

 من کمی خسته ام . حق بده . درک کن . دست هایم سرد است اگر ... اگر گرمشان نمیکنی ... هیچ نگو . ویولن من را دیده ای چقذر شبیه توست ؟ همانند تو لاغر است و قوس های بدنش به تو میماند . همانگونه که هستی . تو تمام زندگیه منی ... این آخرین بار است که اعتراف می کنم . تو بُردی . من زیادی دوستت دارم . اگر آمده بودی اندی گوش میدادیم . حالا  ... حالا هم اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو . من به چشم هایت حساسم .

اینکه شاید  گاهی به من فکر کنی برای من کافی است  . اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو لطفا . قبول کن سخت است تنهایی و تنها بودن . و من هیچوقت نخواستم بفهمم تفاوت این دو را ... که تنها بودن چقدر لذت بخش و تنهایی چقدر رخوت انگیز است . من تنهایم و هیچوقت تفاوت تنهایی و تنها بودن را نفهمیدم . من به تو ... از این که گاهی روی تختت بلند بلند میخندی حسودی نمی کنم . تو دوستانی داری که هرگز تنهایت نمیگذارند . این منم که تنها تو را انتخاب کردم . این منم که چشم هایم را به روی همه بستم . این منم که اینجا برای تو مینویسد . لباس مشکی به رنگ چشمانت بسیار می آید . اما تو مثل همیشه سفید بپوش . دلیلش بین خودمان باشد .  این پنج شنبه برایت شقایق خواهم آورد و دور از چشم خانواده ات ... پشت آن درخت همیشه سبز کمی گریه خواهم کرد .

 


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز, فقط کمی خسته ام
+ یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

با همه ی دردی که در کمرم حس می کنم  بلند میشوم و به بیرون چشم میدوزم . همه جا تاریک است . باران می آید . صدایش را میشنوم که دارد با دختری حرف میزند . می گوید من عاشق بارونم ...مخصوصا وقتی هوا سرد باشه . با صدای لوس و مسخره ای جواب میدهد : جدی ؟ ولی من تابستون رو بیشتر دوست دارم . سرما پوست آدمو خراب می کنه ! در دلم می گویم من هم عاشق بارونم . اما به درک که من عاشق هر چیزی هستم . من قبل از همه ی این چیز ها آدم   غُدی   هستم که اخلاق مزخرفی دارد همچنین هیچکس را برای خودش نگه نمی دارد و از همه دوری می کند .

نمیدانم تا چه ساعتی قرار است اینجا را تحمل کنم . دستش را دور کمر دخترک حلقه می کند و گونه اش را میبوسد . از پنجره بیرون را نگاه می کنم . پنج شش نفری از ماشین پیاده میشوند و قبل از این که روی سطح خیس زمین لیز بخورند خودشان را به ساختمان می رسانند . صدای آیفون می آید . صدایش مثل زنگ خانه ی خودمان است که هر موقع زنگ میخورد یا پیرمرد ِ سرایدار ساختمان است یا اشتباهی زنگ واحد ما را زده اند و با منزل آقای وحدتی کار دارند ! میخواهم بگویم زنگ خور خانه ی مان کم است . بر خلاف امشب که هر ده دقیقه یک بار یکی دستش را روی زنگ فشار میدهد و هر بار سه دفعه و هر دفعه سه ثانیه طول میکشد . فکر کنم رمز شان همین است . یعنی سه تا زنگ ِ سه ثانیه ای .

به خودم که می آیم  اینجا پُر است از آدم هایی که هیچکدامشان را نمیشناسم جز یکی ... و پنج شش تایی که فقط چند بار دیدمشان .  zed bazi میخواند . چهار نفر از پسر ها بلند میشوند میروند وسط و اعضای بدنشان را به طرز تهوع آوری تکان میدهند . سه تا  از دختر ها که دوتایشان به سختی راه میروند بس که پاشنه ی کفششان بلند است دست هم را گرفته و میرقصند .  بقیه سیگار دود می کنند .  zed bazi میخواند : بیا بریم دختر ...یه جای بهتر ... چون امشب میخوام پیشم باشی کنار استخر ... اگه دوس داری ... میریم شراب بالا ... دود میکنیم میشیم خراب ماها .... چرا نشستی بلا از سر جات پاشو ... وسط این همه میخوام برقصم با تو ... 

 تقریبا همه جا تاریک است و صدای موزیک به قدری بلند است که صدا به صدا نمیرسد . کیاااااااا  ؟ بیاااااا .... پسرک این را می گوید . این را از  از حالت دهانش متوجه میشوم . با علامت دستهایم بهش میفهمانم که سرم درد می کند . بیخیال میشود . دلم میلرزد  سرم درد می کند و قلبم تند میزند . دختری که تقریبا ۱۶-۱۷ سال دارد به من نزدیک میشود و با لب های آویزانش جوری به من میفهماند که فندک میخواهد . شانه هایم را بالا می اندازم . خیلی زود مسیرش را کج می کند و  از بغل دستی ام که انقدر سیگار کشیده بالای سرش ابر تشکیل شده ! تقاضای آتیش میکند . سیگارش را  روشن می کند و کنار من به دیوار تکیه میدهد. سیگار را از وسط گرفته و دودش را به بالا فوت می کند . نگاهش را سمت من میچرخاند میگوید : خسته به نظر میای ؟ حتما گرسنه ای ...

چیزی نیست . فقط سرم درد می کنه ... یه کَم !  پیراهن خاکستری اش را روی شانه اش مرتب می کند . ادامه میدهد : میترسی ؟  میگویم : مشقاتو نوشتی اومدی اینجا ؟ نمیشنود . دوباره می گویم : مشقاتو نوشتی اومدی اینجا ؟ وانمود میکند که نشنیده . میگوید : تو گرسنه ای ! من مطمئنم . این بار بلند می گویم : تو هم مشقاتو ننوشتی اومدی اینجا ... من مطمئنم ! پیراهن خاکستری اش را روی شانه اش مرتب می کند . نگاهش را سمت من میچرخاند و از باقی مانده ی سیگارش کام عمیقی میگیرد ... در دلم می گویم من هم عاشق بارونم اما ...


برچسب‌ها: آنئیست, هذیان, گربه های شهر من
+ جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

خاب ها شکل تو اند، ک فاصله ی رویا و واقعیت را گم کرده اند. همان هایی ک تو ب آنها هویت می دهی. تو روی کاناپه نشسته ای و ناخن هایت را لاک مخملی می زنی. تو با لهجه ی غریب اما شیرین، سکوت این خانه را شکسته ای و نجات دهنده ای شده ای ک گلدان در بغل دارد. تو همان رویاهای شکل نگرفته ای ک دارد ب واقعیت می پیوندد. خابی در خاب دیگر. من با همین رویاها زنده ام و بوی تنت را از بین هزاران دختر لخت می فهمم. عشق بازی مفهوم تازه ای پیدا کرده. خاب هامان در هم تنید و یک شکل شدیم. موهای ریز زیر گوش و پشت گردنت را دوست دارم. حروف پاستیل را روی میز چیدی و جز بوی تنت چیز دیگری باقی نمانده است اینجا. معنای حروف روی میز را ب یاد نمی آورم. این خاب را ب یاد نمی آورم. فقط لاخه ای از موهای نرمت اینجا دارد نگاهم می کند.

+ شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

چشم هایم خسته است . در لا به لای  پیاده رو های شلوغ ،  گُم می شوم  . به خوابی عمیق فرو می روم و با صدای بوق هر ماشین از خواب می پرم  . قدم هایم را تند تر می کنم . خودم را به خانه می رسانم ...

انگشتانم به سختی باز و بسته می شود . دارد باورم می شود که پاییز در راه است . قدم زدن روی برگ های پاییز   دل بی رحمی میخواهد . پاییز هم قاتل بی رحمی ست . ماشین ها بوق می زنند . قدم هایم را تند تر می کنم . خودم را به خانه می رسانم ...

گوش هایتان بیرون بود . من با چشم های خودم دیدم .  کیف و کفش تان هم سِت بود . مانتو هایتان هم گشاد بود . شلوار هایتان هم شلوار نبود . جوراب بود . من با چشم های خودم دیدم . ماشین ها بوق می زنند ...

آرنج دست چپم درد می کند ... نه ! تو هیچ چیز از من نمیدانی . تو هیچ چیز از من نمیفهمی .  کمالگرایی هم متابولیسم بدن را حسابی به هم میریزد . این کشف بزرگی ست که دیروز کردمش . راستی ... باید این را فهمیده باشی  که من از تنهایی نمی ترسم . من از هیچ چیز نمی ترسم .  توی گوشم یک نفر چرت و پرت می گوید ... میگوید : مرا ببوس  ... از عشق حرف بزن .

تو میدانی بوسیدن یعنی چه ؟ تو چه میدانی از عشق ؟ تو فقط  بلد شده ای موهایت را باز کنی ، پاچه هایت را بالا بزنی و کنار ساحل بدوی . جیغ بکشی ... دیوانه بازی در بیاری .

تو میدانی من چه می گویم ؟ من با چشم های خودم دیدم . راستی وقتی میخندی ، میمیرم  ، زنده می شوم . تو نمیدانی من چه می گویم . آخرین بار که خورشید را در آغوش گرفتم . تمام بدنم تاول های بزرگی زد . تاریکی اتاقم را ترجیح میدهم . من کمی از خورشید دلگیـرم .

کفش سورمه ای ات برایت تنگ است . پاشنه ی پای چپت که زخمی می شود ، من فقط میخواهم بمیرم . اصلا هم آدم احساسی ای نیستم . من فقط کمی دوستت دارم . من اصلا  آدم احساسی ای نیستم .

تنها که باشی ، دلت میخواهد قدم هایت را تند تر کنی تا به خانه برسی . تاریکی اتاقت را ترجیح میدهی .  کمی از خورشید دلگیـر می شوی .

 

+ کامنتت را هم خصوصی میدهی هم آدرس نمیگذاری !  هم می گویی جواب من را  بده . به جون مادرم علم غیب ندارم . گفتم به جون مادرم ! 

 +حتما آدم نباید عاشق باشه که . من مشکلی ندارم الان !

+ از این که نتونستم برای کامنت هاتون جواب بنویسم  واقعا شرمنده ام . ولی با گوشی میخونمشون و هی دلتنگ اینجا میشم ! هستم ....


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز
+ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |