از گوشه ی چشمانت قطره اشکی روی صورتت می لغزد . در جستوجوی حرفی تازه به ظرف های میوه پناه آورده ای . چنگال را در سیب فرو می کنی و به به سمت من میگیری اش . به چشمانت نگاه می کنم . ترس لا به لای خطوط عمیق صورتت پنهان  است . هر بار که موهایت را دست می کشی , مشتی موی سفید را توی خانه پرت می کنی . دیگر از آن لب های باریک و بی نهایت سرخ ت خبری نیست . آویزان است و بی رمق... لب هایت را می گویم . مدت هاست که از خشکی زیاد پوست پوست شده است . از درز دیوار ها سوز می آید و آتش شومینه زرد آبی می سوزد . گربه ی مریضمان بی تابی می کند . انگار او هم حرف های نیمه تمامش را برای آخرین روزهای سال گذاشته است . سرفه های وحشتناکی می کنم . بی آنکه از جایم بلند شوم و آبی بنوشم  سرفه می کنم . من پیرمردی بد اخلاق که با لگد به شکم گربه میزنم تا ناله هایش را ادامه ندهد . تو یک پیرزن غُر غُرو که مرا سرزنش می کنی .   آه خدای من ...من هرگز این را نمیخواستم ... من هیچوقت نخواستم کنار شومینه بنشینیم و پیری همدیگر را تماشا کنیم . در درون من کسی هست که نمیخواهد با تو پیر شود لعنتی ..

بیهوده سیب ها را چنگال نزن . زندگی در گلویم گیر کرده است . بیهوده به سیب ها چنگال نزن . پرتقال ها را پر پر نکن . بگذار این ثانیه های آخر بوی مرگ را بمکیم .  دستمالی بیاور و روی این قاب عکس های خاک گرفته بکش . به حمام برو . از اتکلن های جوانی ات بزن . از همانی که بیشتر دوست داشتم . قهوه ای دوباره دم کن . لباس هایت را آهسته آهسته  از تنت جدا کن و به آغوشم بیا ... با هم  دوئل می کنیم تا یکی مان کشته شود . من نمیخواهم با تو بیش از این پیر شوم .چنگال را در سیب فرو می کنی و به سمت من میگیری اش . به چشمانت نگاه می کنم . این منم ! خوب نگاه کن . من امشب زود تر از تو میمیرم .

از گوشه ی چشمانت قطره اشکی روی صورتت می لغزد .

+عنوان از وبلاگ تنها سقوط می کنم .

+ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

با همه ی دردی که در کمرم حس می کنم  بلند میشوم و به بیرون چشم میدوزم . همه جا تاریک است . باران می آید . صدایش را میشنوم که دارد با دختری حرف میزند . می گوید من عاشق بارونم ...مخصوصا وقتی هوا سرد باشه . با صدای لوس و مسخره ای جواب میدهد : جدی ؟ ولی من تابستون رو بیشتر دوست دارم . سرما پوست آدمو خراب می کنه ! در دلم می گویم من هم عاشق بارونم . اما به درک که من عاشق هر چیزی هستم . من قبل از همه ی این چیز ها آدم   غُدی   هستم که اخلاق مزخرفی دارد همچنین هیچکس را برای خودش نگه نمی دارد و از همه دوری می کند .

نمیدانم تا چه ساعتی قرار است اینجا را تحمل کنم . دستش را دور کمر دخترک حلقه می کند و گونه اش را میبوسد . از پنجره بیرون را نگاه می کنم . پنج شش نفری از ماشین پیاده میشوند و قبل از این که روی سطح خیس زمین لیز بخورند خودشان را به ساختمان می رسانند . صدای آیفون می آید . صدایش مثل زنگ خانه ی خودمان است که هر موقع زنگ میخورد یا پیرمرد ِ سرایدار ساختمان است یا اشتباهی زنگ واحد ما را زده اند و با منزل آقای وحدتی کار دارند ! میخواهم بگویم زنگ خور خانه ی مان کم است . بر خلاف امشب که هر ده دقیقه یک بار یکی دستش را روی زنگ فشار میدهد و هر بار سه دفعه و هر دفعه سه ثانیه طول میکشد . فکر کنم رمز شان همین است . یعنی سه تا زنگ ِ سه ثانیه ای .

به خودم که می آیم  اینجا پُر است از آدم هایی که هیچکدامشان را نمیشناسم جز یکی ... و پنج شش تایی که فقط چند بار دیدمشان .  zed bazi میخواند . چهار نفر از پسر ها بلند میشوند میروند وسط و اعضای بدنشان را به طرز تهوع آوری تکان میدهند . سه تا  از دختر ها که دوتایشان به سختی راه میروند بس که پاشنه ی کفششان بلند است دست هم را گرفته و میرقصند .  بقیه سیگار دود می کنند .  zed bazi میخواند : بیا بریم دختر ...یه جای بهتر ... چون امشب میخوام پیشم باشی کنار استخر ... اگه دوس داری ... میریم شراب بالا ... دود میکنیم میشیم خراب ماها .... چرا نشستی بلا از سر جات پاشو ... وسط این همه میخوام برقصم با تو ... 

 تقریبا همه جا تاریک است و صدای موزیک به قدری بلند است که صدا به صدا نمیرسد . کیاااااااا  ؟ بیاااااا .... پسرک این را می گوید . این را از  از حالت دهانش متوجه میشوم . با علامت دستهایم بهش میفهمانم که سرم درد می کند . بیخیال میشود . دلم میلرزد  سرم درد می کند و قلبم تند میزند . دختری که تقریبا ۱۶-۱۷ سال دارد به من نزدیک میشود و با لب های آویزانش جوری به من میفهماند که فندک میخواهد . شانه هایم را بالا می اندازم . خیلی زود مسیرش را کج می کند و  از بغل دستی ام که انقدر سیگار کشیده بالای سرش ابر تشکیل شده ! تقاضای آتیش میکند . سیگارش را  روشن می کند و کنار من به دیوار تکیه میدهد. سیگار را از وسط گرفته و دودش را به بالا فوت می کند . نگاهش را سمت من میچرخاند میگوید : خسته به نظر میای ؟ حتما گرسنه ای ...

چیزی نیست . فقط سرم درد می کنه ... یه کَم !  پیراهن خاکستری اش را روی شانه اش مرتب می کند . ادامه میدهد : میترسی ؟  میگویم : مشقاتو نوشتی اومدی اینجا ؟ نمیشنود . دوباره می گویم : مشقاتو نوشتی اومدی اینجا ؟ وانمود میکند که نشنیده . میگوید : تو گرسنه ای ! من مطمئنم . این بار بلند می گویم : تو هم مشقاتو ننوشتی اومدی اینجا ... من مطمئنم ! پیراهن خاکستری اش را روی شانه اش مرتب می کند . نگاهش را سمت من میچرخاند و از باقی مانده ی سیگارش کام عمیقی میگیرد ... در دلم می گویم من هم عاشق بارونم اما ...


برچسب‌ها: آنئیست, هذیان, گربه های شهر من
+ جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

 تو همیشه مانتو های سفید یا کِرِم گشاد گشاد می پوشی و کیف و کفشت همیشه با هم ستِ . تو همیشه  یک هندزفری که صداش تا تـه بلنده  کردی توی گوشِت و مطمئنا" pitbull گوش نمیدی . تو  همیشه تو کیفت که احیانا شبیه یک کیسه ست کتاب داری دستمال کاغذی داری یه بسته آدامس داری ، تو همیشه  لاک میزنی آن هم فقط مشکی یا قرمز ! تو  عاشق جاستین بیبر نیستی تو بلند بلند نمیخندی ، تو  به گوشیت همیشه یک چیزی آویزان است ، تو هرچی شد زود گریه نمیکنی  تو تصمیم های مهم مهم میگیری و پای تمام عواقبش وایمیستی. تو شجاعی تو تصمیم های مهم مهم میگیری ، تو برای خودت زندگی میکنی وعاشق جاستین بیبر هم نیستی . تو  آرایش نمیکنی  ، فوق فوقش گاهی پشت چشمهایت را مداد مشکی بکشی و یه کم رژ بزنی !  تو قدت بلند است تو گونه هایت استخوانی ست ، تو  با اتوبوس میری دانشگاه تو سوار ماشین هم کلاسی هایت نمیشی تو رشته ات هنری ست شاید هم به اجبار رفته باشی مهندسی و بعد بخواهی تغییر رشته دهی. تو آنچنان هم که نشان میدهی مغرور نیستی تو مهربانی .  تو بیکار که میشوی کتاب آشپزی مامان رو برمیداری و با وسایل موجود  غذاهای ابداعی درست می کنی  که  آخر سر همه اش را مجبوری خودت  نوش جان کنی .  تو گاهی ظرف های نشسته ی خانه را میشویی . تو خودت را پیش بابا لوس میکنی ، تو همیشه ساعت شش و نیم  بعد از ظهرها  آهنگ های اُپرایی میگذاری و  توی  اتاقت میرقصی . تو من را بلند بلند صدا می کنی تا بیایم نوک دماغت رو وقتی دست هات رنگیه و داری نقاشی میکنی بخارونم ، تو کفش های پاشنه بلند نمیپوشی .

تو خیلی تو لباس پوشیدن من دخالت میکنی که این خیلی هم خوب نیست . چون سلیقه ی مان کاملا متفاوت است . من پیراهن دوست دارم تو تی شرت من جین دوست دارم تو کتان . تو گاهی هم ، منو دعوا    می کنی و من خیلی زود میگویم ببخشید !  وقتایی هم که کار به جاهای باریک بکشد من موهایت را میکشم و تو فقط جیغ میزنی و من به این فکر میکنم که شخصیت آرام تو تا چه حد می تواند صدای بلندی داشته باشد ! این بار هیچکداممان عذر خواهی نمیکند ، تا وقتی که دوتایی داریم فوتبال  های خارجی نگاه می کنیم ، آن موقع  همه چی یادمان میرود . تو از دانشگاهت میگویی من از  تمرین امروز . تو میگویی فلان استاد عقده ای ست من میگویم مربی ام  من را فیکس نمیفرستد تو زمین  . تو میگویی فلان کتاب را تمام کردم  من میگویم بیا گوش کن میخوام برات ویولن بزنم . آخرش هم کلی مسخره ام میکنی که برو هرموقع مثل شادمهر تونستی بزنی بیا بگو گوش کنم و کار به جاهای باریک میکشد ! اتاق من همیشه مرتب است و خیالم راحت است که هیچوقت نمیتوانی در این باره به مامان گزارش دهی . تو توی کیفت که احیانا شبیه کیسه است چیزهای خوبی داری تو تصمیم های مهم مهم میگیری و پای تمام عواقبش وایمیستی . خواهر  من . . . تو اگر بودی من انسان شادتری بودم . تو اگر بودی من تنهایی فوتبال نگاه نمیکردم  تو اگر بودی . . . تو اگر بودی کلی داستان داشتیم با هم !     تو اگر بودی حتما قدت بلند بود و گونه های استخوانی داشتی .

خواهر هرگز نداشته ی من ، دوستت دارم .


برچسب‌ها: هذیان
+ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

 

هـوا  داشـت تـاریـکــ مـیـشـد .  نـزدیـک خـانـه بـودم. عـرض خـیـابـان را طـی کـردم و بـه کـوچـه رسـیـدم.  پـرنـده پـر نـمـی زد .  تـا جـایی کـه چـشـم کـار مـیـکـرد آدم نـبـود و هـیـچ صـدایـی جـز هـمـهـمـه ای از دور بـه گـوش نـمـی رسـیـد.  روزه نـبـودم و عـجـلـه ای بـرای رسـیـدن نـداشـتـم.  کـولـه پـشـتـی سـرمـه ای ام پـشـتـم بـود و در همان حال خـسـتـگـی ، افکار بـی سـر و تـه را زیـر و رو مـیـکـردم کـه سرم گیج رفت.فـشـارم افـتـاد و یـک لـحـظـه چـشـمـهـایـم تـاریـک شـد.سـاخـتـمـان هـا دور سـرم میچـرخـیـدنـد  ولی  ادامه دادم تا به خانه برسم. کـلـیـد را تـوی در چـرخـانـدم و  وارد حـیـاط شـدم . نور ملایم چراغ ‌حیاط ، جلوه ی گل های زرد و قرمز باغچه را دو چندان کرده بود .از این سکوت و این آرامش میترسیدم .کـه نـکـنـد هـمـه مـردم شـهـر مـرده انـد !کـه نـکـنـد تـنـهـا مـن مـانـده ام !  بـه در چـوبـی که  رسـیـدم آن را بـاز کـردم و وارد سـالـن شـدم دکـمـه را فـشـار دادم و مـنـتـظـر ایـسـتـادم. راسـتـش هـمـیـشـه دکـمـه ی آسـانـسـور را کـه مـیـزنـم یـک نـیـروی مـسـخـره دم گوشـم مـی گـویـد پـلـه ها را بـگـیـر و بـرو بـالـا ! بـه حـرفـش گـوش دادم و یـکـی یـکـی بـالـا رفـتـم. یـکـ طـبـقـه را آمـده بـودم بـالـا   پـاهـایـم سـسـت بـود احـسـاس سـرمـا مـیـکردم  ادامـه دادم تـا بـه طـبـقـه ی دوم رسـیـدم . بـه روی خـودم نـیاوردم کـه طـبـقـه ی دوم بـرای مـن آشـنـا تـریـن طـبـقـه ی ایـن سـاخـتـمـان اسـت.   هـمـان نـیـروی مـسـخـره , راه پـلـه هـا را نـشـانـم داد کـه صـدایم مـیـکـرد. حـالـا دیـگـر حـواسـم جـمـع قـدم هـای لـرزانـم بـود . حـال عـجـیـبـی داشـتـم حـس گـم شـدن... حـس جـا گـذاشـتـن... حـس تـنـهـایـی... از یـکـی از خـانـه هـا صـدای اذان مـی آمـد . افـطـار شـده بـود . جـانـور کـوچـکی از پـاهـایـم بـالـا آمــد و خـودش را  انــداخــت تـوی شـکـمـم ! حـالـا انـگـار جـانـور کـوچـک هـزار تـکـه مـیـشـود. تـکـه هـا تـوی شـکـمـم وول مـیـخـورنـد و شـره مـی کـنـد تـوی پـاهـایـم. مـثـل بـچـه غـوربـاقـه ای تـوی رگــــ هـایـم شـنـا مـی کنـنـد. چــراغ خــامــوش شــده بـود  از دیـوار هـا گـرفـتـم و بـالـا رفـتـم ... بـالـا !   چـانـه ام مـیـلـرزیـد  نـفـس کـشـیـدن دشـوار شـده بـود . طـبـقـه ی سه و چهار  را در بیهوشی کامل بـالـا آمـدم ! در پـشـت بـام را بـاز کـردم .به هـوای بـیـرون کـه  رسـیـدم اشـک هـایـم سـرازیـر شـد آسـمـان را  دیـدم و بـغـض کـهـنـه ام تـرکـیـد شـهـر زیـر پـایـم مـیـرقـصـیـد. مـن از آن بـالـا هـمـه چـیـز را مـیـدیـدم.  احـسـاس جالبی سـت کـه آدم از هـمـه ی آن چـه کـه حـالـش بـه هـم مـیـخـورد از بـالا نـگـاه کـنـد . . . از دور . . .   صورتم خیس شده بود .بـه دیـوار تـکـیـه دادم .دو قـطـره ی خـون روی لـبـاسـم چـکـیـد و بـزرگـــ و بـزرگــتــر شـد  آرام روی پـاهـایـم پـایـیـن آمـدم کـولـه ام هـنـوز پـشـتـم بود .  . به چـراغ زردی که  در   دور دست ها سـوسـو مـیـزد خیره شدم . در تـاریـکی چـشـم هـایـم   یـک لـحـظـه حـس کـردم نـور   نـور چـراغ قـوه ی دکـتـر ی سـت کـه بـا روپـوش سـفـیـد بـالـای سـرم ایـسـتـاده  و مـن را مـعـایـنـه مـی کـنـد   پـدر و مـادرم هـم بـودنـد میـگـفـتـنـد بـعد از ۲ روز سـرایـدار سـاخـتـمـان مـرا لـابـه لـای کـولـرهـا و آنـتـن هـا پـیـدا کـرده اسـت سـُرم تـمـام شـد و پـرسـتـار هـم  بــیــرون رفــت  هـمـه ی دوسـتـانـم بـا سـر و صـدا آمـدنـد تــو !  کـمـپـوت . . .  شـیـریـنـی . . . گـل . . . آبـمـیـوه . . . آن هـم انـگـور قـرمـز !  هـمـه اش برای مـن بـود .  حـسـابـی جـا خـورده بــودم . تـعـدادشـان زیـاد بـود  .  شـیـریـنـی هـا را خـوردیـم یکم حرف زدیم و بعد به  بامزگی کلاه یکی از دوستان خندیدیم حـالـم کـه جـا آمـد  روی پـاهـایـم ایـسـتـادم و  تـک تـک شـان را در آغـوش گـرفـتـم و گـفـتـم کـه دلـم بـرایـشـان تـنـگ شـده بـود .نـمـی تـوانـسـتـم جـلـوی اشـک هـایـم را بـگـیـرم . بـار دیـگـر گـریـسـتـم و یـادم آمـد مـیـتـوان بـا سـوسـوی یـک چـراغ زرد رنگ ؛ سـاعـت هـا گـریـه کـرد و بـعـد رفـت خـانـه شـام خـورد   خـوابـیـد و  بـه فـــردا فـکـر کـرد .

بی آن کـه کـار بـه بـیـمـارسـتـان بــکــشــد . . . 


برچسب‌ها: هذیان
+ پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
  عرق سردي به پيشاني ام مي نشست و آرام تمام بدنم را ميگرفت

در كودكي . . .

وقتي كه سرما مي خوردم و در تب مي سوختم.

خواب هاي آشفته اي هم  مي ديدم ,

هذيان ميگفتم و كابوس مي ديدم

در آن لحظات همه چيز جور ديگري بود برايم

به راستي كه همه چيز

جور ديگري بود . . .

در خواب " مورچه اي را مي ديدم كه در نهايت آرامش فيل بزرگي را كتك ميزد ! "

مضطرب مي شدم و گريه ميكردم

اما هيچكس نمي فهميد من چه ميگويم . . .

هيچكس . . .

هیچکس حتی نخواست بفهمد من چه میگویم !

مادرم گاهی برایم  آب پرتغال و لیمو می گرفت

بین خواب هایم سعی میکردم توضیح دهم که چه دیدم

اما به حساب هذیان هایم میگذاشتند و من . . .

من فقط میخواستم یکی گوش کند این هذیان های کابوس وارم را . . .

یکی گوش کند .


+ بعد نوشت1 :
پنجره اتاق باز است.پيرزن همسايه با يك آهنگ قديمي دارد آرام گريه ميكند.

+ بعد نوشت2 :
هنوز هم بعد از مدت ها  بچه های دوران دبیرستانم  که با آن ها دوست نبودم

 اما دوست داشتم که دوستم باشند  پای ثابت خواب های من هستند.

+ بعد نوشت3 :
هـذيـان مي گويم باز ؟! يا اينکه خود بخشي از هـذيـان کسي شده ام

که خواب مي بيند؟!  کاش بيدار شود زودتر که آزارم میدهد هذيان تکراري اين ديوانه اي که خواب مي بيند!!

برچسب‌ها: هذيان
+ سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
باران می آید . . .

مامان صدا می زند : شــبکـه هامــون قـــطـــع شــــــد !!!

اهمیتی نمی دهم . . .

کامپیوتر را روشن می کنم . قهوه ام آماده است .

اين بـــار شيرين ميخورمش !

باران مي آيد . . . شديد مي شود . ترسناك است . تاريك است .

همانطور كه به گوشه ي اتاق خيره شده ام چهره  يك زن را مي بينم . . .

زني كه نصف صورتش سفید  است و نصف ديگر آن آبي !

همانطور چشم هاي درشتش ...

 لب هايي قرمز و بي رمق ش چهره ی سرد و مغروری را نشان می دهد .

قهوه را تا آخر سر ميكشم و فنجان را به آرامي روي ميز قرار ميدهم .

همه چي عادي است . . .

اما . . .

شور ميزند دلم . . . تا جايي كه يادم مي آيد قهوه را شيرين خوردم !

سرم را به ديوار تكيه مي دهم . چشم هايم را ميبندم و همه چيز را فراموش مي كنم .

چه آسان ميتوان احمق بود

 و چه دردناك است سادگي ه يك فاجعه . . .

در انبوه سياهي چشمانم درست در پشت پلك هايم مردي با لباس مشكي ويولون مي زند . . .

هر بار كه چشمانم را مي بندم . . . او هم هست ! خسته هم نمي شود .

از چشمانش مي خوانم كه مي گويد  بـيــا !؟ 

مي خوانم كه صدا مي زند مرا . . . از چشم هايش !

حالا ديگر صداي باران را نمي شنوم .

اما

تا جايي كه يادم مي آيد قهوه را شيرين خوردم  .



+ بعد نوشت1 : هر كي خواست خودكشي كنه بهش بگين : تو  ترسو تر از اين حرفايي !

+ بعد نوشت2 : عكس هاي پست ها را خدا مي رساند  !  خدا . . . !
 
+ بعد نوشت۳ :  در ظاهر شعر مینویسم . در باطن اما به مرگ نزدیک میشوم .

+ بعد نوشت4 : حتي نگفتيد آن مرد كيست  آن زن كيست . . .

برچسب‌ها: هذيان
+ شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
در انتهاي دردهاي كهنه ي من

در لا به لا ي حسرت هاي دير باور پرگريه . . .

حقيقت تلخي آزارم مي دهد .




+ بعد نوشت1 : نه اشتباه نكن اين يه شعر عاشقانه نيس , تصور كن يه مرد رو با چشمهاي خيس!

+ بعد نوشت2 : آقا من همينم...لعنتي , من , رنگ سختي ها رو كم نديدم!

+ بعد نوشت3 : من    خداي   اعتماد به نفسم !

+ بعد نوشت4 :    چرا دنيا ديگه جاي آدماي مشتي نيست . . . چرا توي بغض بچگونه ديگه اشكي نيست . . .

                         چرا خنده هات انقدر تلخ و بي مزه ست . . .  چرا آدم ها انقدر به هم بي رحم ن . . .

                      نميخوام ناراحت شي ميدونم اين سوالا بده . . . اصن ولش كن جواب اين سوال رو نده . . .

+ بعد نوشت۵ : صدای دختر همسایمون وقتی داره با مامانش دعوا میکنه بدجور  رو اعصابم ه  !


برچسب‌ها: هذيان
+ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
وقتشه!

ترسيده ام...

بد جور هم ترسيده ام

در اين دقيقه هايي كه ثانيه شمارش مرگ بار حول مركز اين ساعت لعنتي سر ميخورد .

25 دقيقه ي ديگر رفته ام.

آخرين غداي من كمي لوبيا است...

هيچكس نمي پرسد چه احساسي دارم...

وكيلم هم انگار دست هايش از پاهايش دراز تر است , او هم غمگين است

ولي اين , او نيست كه ميميرد!

اين منم كه اعدام ميشوم.

پدر روحاني مي آيد...

 در اين 13 دقيقه ي نحس رخوتناك

يرايم از آتش ميگويد از سوختن ولي من بد جور  س ر د م .

عرق سردي نشسته است بر تمام حجم اين بدن...

چوبه ي دار را امتحان ميكنند و پشتم ميلرزد.

10 دقيقه ي ديگر وقت دارم!

منتظرم كه عفوم كنند..آزادم كنند , ولي اين يك فيلم سينمايي نيست...شوخي نيست...

يك سكانس مسخره از يه هنرپيشه ي هندي نيست.........!

بهتر است حواسم جمع قدم هايم باشد و گر نه پاهايم ميشكند...

حال پاهاي سرد و سست و لرزانم نيمي از راه را رفته است...

سرم در حلقه ي دار است

آهاي طناب ! با اين همه رعشه كه به جان داري,اين همه نفس نا تمام...اين همه صداي از حلقوم در نيامده

با اين همه  د ر د !

چگونه هنوز پا برجايي لعنتي !؟ 

حالا وقت تماشا كردن است..تپه ها ...آسمان !

برايم جور ديگريست...نزديكتر شايد...!

صداي كلاغ ها را ميشنوم

زندگي از جلوي چشمان ميگذرد...

به راستي كه مردن انسان نكبت بار است...

ديگر 1 دقيقه مانده...

هه...

حالا تاب ميخورم و تاب ميخورم و ميرقصم...

م  ي  ر      و    م  . . .



برچسب‌ها: هذيان
+ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
می خواهم بنویسم ،
 نمی دانم از چه، از کجا...
مغزم کار نمی کند...
 سرم درد می کند...
گیج و گنگم چیزی به ذهنم نمی رسد ،
 بهتر است بخوابم، فردا روزی دیگر است ...
شاید من آدمی دیگر باشم ، تا فردا.....

برچسب‌ها: هذیان
+ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |