هـوا داشـت تـاریـکــ مـیـشـد . نـزدیـک خـانـه بـودم. عـرض خـیـابـان را طـی کـردم و بـه کـوچـه رسـیـدم. پـرنـده پـر نـمـی زد . تـا جـایی کـه چـشـم کـار مـیـکـرد آدم نـبـود و هـیـچ صـدایـی جـز هـمـهـمـه ای از دور بـه گـوش نـمـی رسـیـد. روزه نـبـودم و عـجـلـه ای بـرای رسـیـدن نـداشـتـم. کـولـه پـشـتـی سـرمـه ای ام پـشـتـم بـود و در همان حال خـسـتـگـی ، افکار بـی سـر و تـه را زیـر و رو مـیـکـردم کـه سرم گیج رفت.فـشـارم افـتـاد و یـک لـحـظـه چـشـمـهـایـم تـاریـک شـد.سـاخـتـمـان هـا دور سـرم میچـرخـیـدنـد ولی ادامه دادم تا به خانه برسم. کـلـیـد را تـوی در چـرخـانـدم و وارد حـیـاط شـدم . نور ملایم چراغ حیاط ، جلوه ی گل های زرد و قرمز باغچه را دو چندان کرده بود .از این سکوت و این آرامش میترسیدم .کـه نـکـنـد هـمـه مـردم شـهـر مـرده انـد !کـه نـکـنـد تـنـهـا مـن مـانـده ام ! بـه در چـوبـی که رسـیـدم آن را بـاز کـردم و وارد سـالـن شـدم دکـمـه را فـشـار دادم و مـنـتـظـر ایـسـتـادم. راسـتـش هـمـیـشـه دکـمـه ی آسـانـسـور را کـه مـیـزنـم یـک نـیـروی مـسـخـره دم گوشـم مـی گـویـد پـلـه ها را بـگـیـر و بـرو بـالـا ! بـه حـرفـش گـوش دادم و یـکـی یـکـی بـالـا رفـتـم. یـکـ طـبـقـه را آمـده بـودم بـالـا پـاهـایـم سـسـت بـود احـسـاس سـرمـا مـیـکردم ادامـه دادم تـا بـه طـبـقـه ی دوم رسـیـدم . بـه روی خـودم نـیاوردم کـه طـبـقـه ی دوم بـرای مـن آشـنـا تـریـن طـبـقـه ی ایـن سـاخـتـمـان اسـت. هـمـان نـیـروی مـسـخـره , راه پـلـه هـا را نـشـانـم داد کـه صـدایم مـیـکـرد. حـالـا دیـگـر حـواسـم جـمـع قـدم هـای لـرزانـم بـود . حـال عـجـیـبـی داشـتـم حـس گـم شـدن... حـس جـا گـذاشـتـن... حـس تـنـهـایـی... از یـکـی از خـانـه هـا صـدای اذان مـی آمـد . افـطـار شـده بـود . جـانـور کـوچـکی از پـاهـایـم بـالـا آمــد و خـودش را انــداخــت تـوی شـکـمـم ! حـالـا انـگـار جـانـور کـوچـک هـزار تـکـه مـیـشـود. تـکـه هـا تـوی شـکـمـم وول مـیـخـورنـد و شـره مـی کـنـد تـوی پـاهـایـم. مـثـل بـچـه غـوربـاقـه ای تـوی رگــــ هـایـم شـنـا مـی کنـنـد. چــراغ خــامــوش شــده بـود از دیـوار هـا گـرفـتـم و بـالـا رفـتـم ... بـالـا ! چـانـه ام مـیـلـرزیـد نـفـس کـشـیـدن دشـوار شـده بـود . طـبـقـه ی سه و چهار را در بیهوشی کامل بـالـا آمـدم ! در پـشـت بـام را بـاز کـردم .به هـوای بـیـرون کـه رسـیـدم اشـک هـایـم سـرازیـر شـد آسـمـان را دیـدم و بـغـض کـهـنـه ام تـرکـیـد شـهـر زیـر پـایـم مـیـرقـصـیـد. مـن از آن بـالـا هـمـه چـیـز را مـیـدیـدم. احـسـاس جالبی سـت کـه آدم از هـمـه ی آن چـه کـه حـالـش بـه هـم مـیـخـورد از بـالا نـگـاه کـنـد . . . از دور . . . صورتم خیس شده بود .بـه دیـوار تـکـیـه دادم .دو قـطـره ی خـون روی لـبـاسـم چـکـیـد و بـزرگـــ و بـزرگــتــر شـد آرام روی پـاهـایـم پـایـیـن آمـدم کـولـه ام هـنـوز پـشـتـم بود . . به چـراغ زردی که در دور دست ها سـوسـو مـیـزد خیره شدم . در تـاریـکی چـشـم هـایـم یـک لـحـظـه حـس کـردم نـور نـور چـراغ قـوه ی دکـتـر ی سـت کـه بـا روپـوش سـفـیـد بـالـای سـرم ایـسـتـاده و مـن را مـعـایـنـه مـی کـنـد پـدر و مـادرم هـم بـودنـد میـگـفـتـنـد بـعد از ۲ روز سـرایـدار سـاخـتـمـان مـرا لـابـه لـای کـولـرهـا و آنـتـن هـا پـیـدا کـرده اسـت سـُرم تـمـام شـد و پـرسـتـار هـم بــیــرون رفــت هـمـه ی دوسـتـانـم بـا سـر و صـدا آمـدنـد تــو ! کـمـپـوت . . . شـیـریـنـی . . . گـل . . . آبـمـیـوه . . . آن هـم انـگـور قـرمـز ! هـمـه اش برای مـن بـود . حـسـابـی جـا خـورده بــودم . تـعـدادشـان زیـاد بـود . شـیـریـنـی هـا را خـوردیـم یکم حرف زدیم و بعد به بامزگی کلاه یکی از دوستان خندیدیم حـالـم کـه جـا آمـد روی پـاهـایـم ایـسـتـادم و تـک تـک شـان را در آغـوش گـرفـتـم و گـفـتـم کـه دلـم بـرایـشـان تـنـگ شـده بـود .نـمـی تـوانـسـتـم جـلـوی اشـک هـایـم را بـگـیـرم . بـار دیـگـر گـریـسـتـم و یـادم آمـد مـیـتـوان بـا سـوسـوی یـک چـراغ زرد رنگ ؛ سـاعـت هـا گـریـه کـرد و بـعـد رفـت خـانـه شـام خـورد خـوابـیـد و بـه فـــردا فـکـر کـرد .
بی آن کـه کـار بـه بـیـمـارسـتـان بــکــشــد . . .
از نگاه تو اگر زندگی همین کارهای روزمره . . . همین نفسی ست که می آید و می رود از سینه آری ... هنوز زندگی می کنم اما اگر فکر می کنی شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد نام مرا در میان زندگان جستجو مکن.