تو چرا هیچوقت نمیدانی گریه یعنی چه ؟ از کنارش ساده میگذری . بدون آنکه بدانی چه عذابی ست بغض ، آن زمان که میشکند . تعجبی ندارد اگر حال مرا نفهمی . من هیچوقت از اتفاق خاصی حرف نمیزنم . اینکه نیستی، و هیچ رنگی به قیافه ی مسخره ی من نمی آید ، این که نیستی و من هیچ اس ام اسی را باز نمی کنم ، این که نیستی و پاییز لا به لای این شهر مرده است ، این که زمین به کند ترین شکل ممکن به دور خودش میچرخد . این که لحظه هایم کور است . این که بی تو ... چای و بیسکویت هم مزه ی سابق را ندارد . این که نیستی ... این که تکرار است زندگی ...  اینکه من را هیچکس ...  .

 من کمی خسته ام . حق بده . درک کن . دست هایم سرد است اگر ... اگر گرمشان نمیکنی ... هیچ نگو . ویولن من را دیده ای چقذر شبیه توست ؟ همانند تو لاغر است و قوس های بدنش به تو میماند . همانگونه که هستی . تو تمام زندگیه منی ... این آخرین بار است که اعتراف می کنم . تو بُردی . من زیادی دوستت دارم . اگر آمده بودی اندی گوش میدادیم . حالا  ... حالا هم اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو . من به چشم هایت حساسم .

اینکه شاید  گاهی به من فکر کنی برای من کافی است  . اگر به فکر منی راهت را بگیر و از اینجا برو لطفا . قبول کن سخت است تنهایی و تنها بودن . و من هیچوقت نخواستم بفهمم تفاوت این دو را ... که تنها بودن چقدر لذت بخش و تنهایی چقدر رخوت انگیز است . من تنهایم و هیچوقت تفاوت تنهایی و تنها بودن را نفهمیدم . من به تو ... از این که گاهی روی تختت بلند بلند میخندی حسودی نمی کنم . تو دوستانی داری که هرگز تنهایت نمیگذارند . این منم که تنها تو را انتخاب کردم . این منم که چشم هایم را به روی همه بستم . این منم که اینجا برای تو مینویسد . لباس مشکی به رنگ چشمانت بسیار می آید . اما تو مثل همیشه سفید بپوش . دلیلش بین خودمان باشد .  این پنج شنبه برایت شقایق خواهم آورد و دور از چشم خانواده ات ... پشت آن درخت همیشه سبز کمی گریه خواهم کرد .

 


برچسب‌ها: آذر ماه آخر پاییز, فقط کمی خسته ام
+ یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

 ساعت ۳ بعد از ظهر است . دو کتاب نخوانده را بر میدارم و آرام  پرت شان میکنم روی تخت ، خودم را  هم همچنین . خوابم می آید اما من هیچوقت نباید اینموقع از روز را بخوابم . یادم است کلاس اول  بودم  ، مدرسه ام نزدیک خانه بود و صبح ها خودم  میرفتم مدرسه . از خواب که بیدار شدم  ،ساعت یک رب مانده  بود به هفت( هفت صبح یا شب معلوم نیست ! ) و به طرز مشکوکی هیچکس در خانه نبود .   مشق های شبم را انداختم تو کوله ام و راه افتادم که بروم مدرسه . هرچه به مدرسه نزدیک میشدم هوا تاریک تر میشد . شب شده بود و  هیچ بچه ای در مدرسه نبود  . صبحی که شب بود و هیچکس در مدرسه نبود ! (نخندید لطفا"" بچه بودم دیگه ) 

از آن موقع دیگر ظهر ها را نمیخوابم مگر آنکه ناخواسته خوابم ببرد .  اگر بخوابم کسل و گیج میشوم . زمان از دستم در می رود .

یکی از کتاب ها را بر میدارم و روی جلدش را با دقت نگاه می کنم .اما فکرم جای دیگری ست . به این فکر میکنم که هر کس  فکر ساخت   زندان  انفرادی به کله اش زده حتما آدم جالبی بوده و خوب میدانسته با آدم چطور بازی کند . یعنی درست تر آنست که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمن خودش است . لازم نیست او را کتک بزنند و شکنجه اش کنند . بهترین راه اینست که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل خودش را بیاورد . . .این را وقتی خودم را توی اتاق حبس میکنم میفهمم.

آنوقت است که هر فکری به کله ات میزند و ریشه میدواند و تمام مغزت را میگیرد . هر خیال مزخرفی کم کم میتواند به واقعیتی انکار ناپذیر تبدیل شود . با فهمیدن این واقعیت سعی می کنی که دیگر فکر نکنی اما دیر شده است و نمیتوانی جلوی فکر ها را بگیری و تو شروع کرده ای به خوردن خودت.  خودت خودت را از درون می خوری و چشم باز میکنی و میبینی خودت شدی بزرگترین دشمن خودت .

صفحه ی اول کتاب را باز میکنم . پلکهایم سنگین است . به خواب میروم   . . .

+قالب وبلاگ فیکس شد.  

+ من یه زمانی کوچولو بودم|کلیک|


برچسب‌ها: فقط کمی خسته ام
+ دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

پـــســــت  حـــذفــــــــــــ  شـــد .

برچسب‌ها: فقط كمي خسته ام
+ سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

غمگینم همانندِ

مرد هزار چهره که میگفت:

" نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"...!!



 
ولی من تسلیم نمیشم انقد میگم میشه تا

یا من از رو برم یا روزگار واسم تعظیم کنه...
 

برچسب‌ها: فقط کمی خسته ام
+ جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
غمگینم...

مث فیل بی خرطوم ...!

همین.


برچسب‌ها: فقط کمی خسته ام
+ یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |