ساعت ۳ بعد از ظهر است . دو کتاب نخوانده را بر میدارم و آرام پرت شان میکنم روی تخت ، خودم را هم همچنین . خوابم می آید اما من هیچوقت نباید اینموقع از روز را بخوابم . یادم است کلاس اول بودم ، مدرسه ام نزدیک خانه بود و صبح ها خودم میرفتم مدرسه . از خواب که بیدار شدم ،ساعت یک رب مانده بود به هفت( هفت صبح یا شب معلوم نیست ! ) و به طرز مشکوکی هیچکس در خانه نبود . مشق های شبم را انداختم تو کوله ام و راه افتادم که بروم مدرسه . هرچه به مدرسه نزدیک میشدم هوا تاریک تر میشد . شب شده بود و هیچ بچه ای در مدرسه نبود . صبحی که شب بود و هیچکس در مدرسه نبود ! (نخندید لطفا"" بچه بودم دیگه )
از آن موقع دیگر ظهر ها را نمیخوابم مگر آنکه ناخواسته خوابم ببرد . اگر بخوابم کسل و گیج میشوم . زمان از دستم در می رود .
یکی از کتاب ها را بر میدارم و روی جلدش را با دقت نگاه می کنم .اما فکرم جای دیگری ست . به این فکر میکنم که هر کس فکر ساخت زندان انفرادی به کله اش زده حتما آدم جالبی بوده و خوب میدانسته با آدم چطور بازی کند . یعنی درست تر آنست که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمن خودش است . لازم نیست او را کتک بزنند و شکنجه اش کنند . بهترین راه اینست که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل خودش را بیاورد . . .این را وقتی خودم را توی اتاق حبس میکنم میفهمم.
آنوقت است که هر فکری به کله ات میزند و ریشه میدواند و تمام مغزت را میگیرد . هر خیال مزخرفی کم کم میتواند به واقعیتی انکار ناپذیر تبدیل شود . با فهمیدن این واقعیت سعی می کنی که دیگر فکر نکنی اما دیر شده است و نمیتوانی جلوی فکر ها را بگیری و تو شروع کرده ای به خوردن خودت. خودت خودت را از درون می خوری و چشم باز میکنی و میبینی خودت شدی بزرگترین دشمن خودت .
صفحه ی اول کتاب را باز میکنم . پلکهایم سنگین است . به خواب میروم . . .
از نگاه تو اگر زندگی همین کارهای روزمره . . . همین نفسی ست که می آید و می رود از سینه آری ... هنوز زندگی می کنم اما اگر فکر می کنی شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد نام مرا در میان زندگان جستجو مکن.