وقتشه!

ترسيده ام...

بد جور هم ترسيده ام

در اين دقيقه هايي كه ثانيه شمارش مرگ بار حول مركز اين ساعت لعنتي سر ميخورد .

25 دقيقه ي ديگر رفته ام.

آخرين غداي من كمي لوبيا است...

هيچكس نمي پرسد چه احساسي دارم...

وكيلم هم انگار دست هايش از پاهايش دراز تر است , او هم غمگين است

ولي اين , او نيست كه ميميرد!

اين منم كه اعدام ميشوم.

پدر روحاني مي آيد...

 در اين 13 دقيقه ي نحس رخوتناك

يرايم از آتش ميگويد از سوختن ولي من بد جور  س ر د م .

عرق سردي نشسته است بر تمام حجم اين بدن...

چوبه ي دار را امتحان ميكنند و پشتم ميلرزد.

10 دقيقه ي ديگر وقت دارم!

منتظرم كه عفوم كنند..آزادم كنند , ولي اين يك فيلم سينمايي نيست...شوخي نيست...

يك سكانس مسخره از يه هنرپيشه ي هندي نيست.........!

بهتر است حواسم جمع قدم هايم باشد و گر نه پاهايم ميشكند...

حال پاهاي سرد و سست و لرزانم نيمي از راه را رفته است...

سرم در حلقه ي دار است

آهاي طناب ! با اين همه رعشه كه به جان داري,اين همه نفس نا تمام...اين همه صداي از حلقوم در نيامده

با اين همه  د ر د !

چگونه هنوز پا برجايي لعنتي !؟ 

حالا وقت تماشا كردن است..تپه ها ...آسمان !

برايم جور ديگريست...نزديكتر شايد...!

صداي كلاغ ها را ميشنوم

زندگي از جلوي چشمان ميگذرد...

به راستي كه مردن انسان نكبت بار است...

ديگر 1 دقيقه مانده...

هه...

حالا تاب ميخورم و تاب ميخورم و ميرقصم...

م  ي  ر      و    م  . . .



برچسب‌ها: هذيان
+ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
كم دارم انگار او را

 

نميبينمش...نيست در من


جايش...

خيلي خاليست.

و چه دردناك است تهي بودنم از آن...


من مرده ام

آري      من   سال هاست كه مرده ام

 و مدام هراسانم از هوهوي باد كه سايه ي مرگ است

در اين شب رخوتناك بي پايان پر گريه...


من  او  را كم دارم...

فقط!

و هيچ ندارم  .


http://s1.picofile.com/file/7475596876/441865_WG0grZMA.jpg

+بعد نوشت1: حس پلي را دارم بين دو هيچ...كه هر روز خم تر ميشود...

+بعد نوشت2: حقيقت هميشه وادارم كرده حسرت ترديد را بخورم.


برچسب‌ها: آنئيست
+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |