بابا رانندگی می کند . طبق معمول به کمترین چیزی هم که توجه می کند همان است . رانندگی ! با دست راستش  لیوان آبمیوه را سر میکشد با دست دیگر سیگار می کشد و با همان دست چیپس و پفک بر میدارد . با همان دستی هم که آبمیوه را سر میکشد  آهنگ های پخش ماشین را یکی یکی رَد می کند . دلم میخواهد با تمام وجود به صورت افقی با ناحیه ی فوقانی کله ام  به شیشه  ماشین ضربه بزنم . یکی یکی آهنگ های یونانی را  رَد می کند و وقتی  که می بیند تمامی ندارد ، فولدرش را عوض می کند . محسن نامجو میخواند . این بار همه اعتراض می کنند . فولدر بعدی شادمهر است . قدیمی شده است ! فولدر بعدی آهنگ های کلاسیک انگلیسی ست . این بار  چپ چپ نگاه می کنند . با بی رحمی تمام فلش من را بیرون می کشند و فلش خودشان را به محل مورد نظر متصل می کنند .  مامان این حرکت بی رحمانه را با سر تایید می کند و صدا تا آخر بلند می شود . فلش بابا پُر است از آهنگ های جدید و شاد . سرعتمان تند تر می شود . امروز  برای اولین بار فهمیدم  ریتم آهنگ ِ در حال پخش با سرعتِ رانندگی بابا  ارتباط مستقیم دارد . دلم میخواهد با تمام وجود به صورت افقی با ناحیه ی فوقانی کله  ام  به شیشه ماشین ضربه بزنم . ولی این درست همان لحظه ای ست که باید سکوت کنید . همیشه برای حرف زدن باید طرفدار داشته باشید . غیر از این باشد کار به جایی نمی برید .  در حال حاضر هم کار به جایی نمی بردم !  اصلا جدیدا احساس می کنم من هیچ کاری را به جایی نمی برم . برای همین هم بود که میخواستم با تمام وجود به صورت افقی با ناحیه ی فوقانی کله  ام  به شیشه ماشین ضربه بزنم . به هر حال عصیانیت را باید تخلیه کرد . یک بار هم از آرامش دیوانه کننده ی ساحل عصبی شدم و توی شن و ماسه ها   چاله بزرگی کندم . این کار ها  روشی ست برای خودم . صدای موزیک بلند است . بابا مجبور است بلند بگوید . کیارش از طبیعت عکس بگیر ! جواب می دهم : دارم کتاب میخونم ، تازه به نظرم تپه منظره جالبی برای عکاسی نیست . هر موقع قاطعانه حرف می زنم حرفم باور پذیر تر می شود و قابل قبول تر . قاطعانه این را گقتم ! و بابا کاملا متوجه شد که تپه منظره ی جالبی برای عکاسی نیست ! سروش هم منتظر همچین لحظاتی ست برای خود شیرینی . می گوید : من عکس می گیرم . سروش میخواهد رَپِر  شود ! و کلا با هیچکدام از آهنگ های در حال پخش حال نمی کند . برای همین هم هست که از اول تا آخر یک هندزفری توی گوشش رَپ تلاوت می کند ! مامان می گوید: هیچوقت دوست ندارم از سفر برگردم . میگویم : سفر مثل زندگی ست . بالاخره باید تمام شود . بابا به شدت تایید می کند . سروش بیخیال است . مامان توضیح بیشتری میخواهد و من قانعش می کنم . بیرون را نگاه می کنم . دلم به حال سگ های ولگرد کنار جاده می سوزد . میخواهم بغلشان کنم .  میخواهم برایشان یک زندگی احساسی بسازم . احساس  ، تنها دلخوشی یک موجود است . و این درست نیست که آنها  اینگونه زندگی کنند . این بی عدالتی طبیعت است . اما زندگی ست دیگر ! کاریش نمیشود کرد . اصلا چیزی توی دنیا نیست که بشود کاریش کرد ! 

 توقف می کنیم.. کیانوش ( پدر محترم نه برادر دوم ! ) از ماشین پیاده می شود و ستون فقراتش را دو سه بار می چرخاند . رانندگی آدم را خسته می کند . مخصوصا اگر به کمترین چیزی که توجه کنی رانندگی باشد ! تلسکوپ را از صندوق عقب بر میدارد و روی سه پایه اش می گذارد . در صندوق عقب هنوز باز است . بعد از یکی دو دقیقه  که آسمان را زیر نظر میگیرد میگوید : نمیدونید چقدر ماه قشنگه  ! این را دوبار تکرار می کند . سروش پفک می خورد . مامان از عطر و بوی چایی تعریف می کند و برای بابا چایی می ریزد . بابا همچنان یک چشمش را بسته و چشم دیگرش روی لنز تلسکوپ است .  جوری دقت می کند که انگار سال های سال منجم خبره ای بوده است . نمیدونین ماه چقدر قشنگه ! بابا همش همین را می گوید . من پیاده نمی شوم . بابا سوار می شود . این بار مامان رانندگی می کند . من ایستک انگور قرمز میخورم و معتقدم  بهترین چیز جهان هم همین است . همان طور که معتقدم گاو ها شاد ترین موجودات روی زمین اند ! مامان رانندگی می کند . دو دستی فرمان را چسبیده است . طبق معمول به بیشترین چیزی هم که توجه می کند همان است . رانندگی !

+ هیچ کس آرزوی دریا را نفهمید . مرجان از آرزوهای دریا میگوید . . .


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل کنند
+ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

ساعت ۶ بعد از ظهر سه شنبه است . من توی مطب دندانپزشکی روی مبل نشسته ام . دختر مو فرفری تاتی تاتی می کند  و  زمین می خورد . هی تاتی تاتی می کند و هی  زمین می خورد و من فکر می کنم دختر های موفرفری که جوراب  های مارک دار و لباس صورتی گل دار بدون آستین می پوشند و هی تاتی تاتی می کنند و می خوردند زمین ، هی تاتی تاتی میکنند و می خورند زمین ، بزرگ که شوند یا خودکشی می کنند یا می روند تیمارستان !  چشم های درشتی دارد و لپ های آویزانش گل انداخته . دست ِ آخر که تاتی تاتی می کند و میخورد زمین ، بابایی بغلش می کند و از مطب خارج می شوند و من در حسرت گاز گرفتن لپ های قرمزش عصبی می شوم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . تازه مو هایش هم مثل قبلی بلوند نیست . مهربان هم نیست . لبخند هم نمیزند . صدایش هم نازک نیست . مانتو هایش هم همیشه رنگ های نا آشنایی ست . مثلا قهوه ای رو به مشکی که با زرشکی ترکیب شده باشد ! یا دفعه ی قبلی زرد رو به عسلی مایل به بنفش پوشیده بود. خلاصه نمی شود گفت مانتویش فلان رنگ است . از این بابت هم خیلی روی اعصاب است . معطل کردن هایش من را در محیط های عمومی کتابخوان کرده است .تنها خوبی اش همین است. کتابی* را که آورده ام باز می کنم  :  " یک بار تخم مرغی از یک خوار و بار فروشی دزدیدم . فروشنده که زن بود مرا دید . ترجیح میدادم جایی دزدی کنم که یک زن باشد . چون از تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که مادرم زن است و جور دیگری نمی توانست باشد . فروشنده آمد . منتظر بودم که بخواباند زیر گوشم اما او کنارم خم شد و دستی به سرم کشید . حتی گفت : چقدر تو مامانی هستی ! "  مطب شلوغ شده و تمرکز  کتاب خواندن ندارم .تلویزیون هم روشن است. علیرضا خمسه با یک کت و شلوار مسخره در حال تعقیب و گریز است . از ماشین پیاده می شود و مثل اردک می دود و چهار تا هیکل گنده ، عرضه ی گرفتنش را ندارند و من لبخند زنان فکر میکنم که علیرضا خمسه چقدر با مزه است و آن هیکل گنده ها چقدر خنگ اند !

 جایم را به خانومی که کنارم ایستاده می دهم و خودم می روم کنار آن آقای مبلِ رو به رویی  می نشینم . شاید چون مانتو اش سرمه ای بود و شلوارش گشاد و گونه های استخوانی داشت و کیفش را ضربدری انداخته بود ، این کار را کردم . به هر حال خوش حالم که دیگر از سر پا ایستادنش نچ نچ نمی کند !  ساعتم را نگاه می کنم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . اخبار ورزشی شروع می شود و مرد ها جوری دقت می کنند که انگار خیلی بارشان است . و من فکر می کنم اگر خیلی بارشان بود کمی ورزش می کردند تا هیکلشان انقدر اسفناک نباشد . خانومی صدا میزند : شماره ۲۸۲۲ ؟؟؟  من داخل میروم و از این که  لپ های کسی را گاز نگرفته ام عصبی ام .

+"زندگی در پیش رو" از رومن گاری 

+ عنوان تغییر کرد !

+به من ثابت شده مخاطبان خاموش  شخصیت های با مزه ای دارند !


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل کنند
+ چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

  

شـب هـا ویـولـون تـمـریـن مـی کـنـم .بـیـچـاره هـمـسـایـه مـان هـیـچـی هـم نـمـی گـویـد فـقـط گـاهـی روی تـخـت کـه ولـو مـیـشـوم صـدای  پـیـرزن هـمـسـایـه را مـی شـنـوم کـه بـلـنـد بـلـنـد فـحـش هـای رکـیـک نـثـار عـامـل سـر و صـدا مـی کـنـد کـه ایـن خـیـلـی هـم بـد نـیـسـت. لـا اقـل خـســتـگـی تـمـریـن هـایـم را از بـیـن مـی بـرد . . .    آخـر خـیـلـی کـیـف دارد یـکـی بـه آدم بـلـنـد بـلـنـد فـحـش هـای رکـیـک بـدهـد و تـو بـدانـی بــــــاز هـم هـمـان کـار را انـجـام مـی دهـی! انـگـار یـادش رفـتـه هـر شـب سـاعـت ۱۱ بـا صـدای پـال پـال کـردنـش تـو پـلـاسـتـیـک قـرص هـا خـواب نـدارم . یـکــ سـاعـتــــ تـمـام  لـابـه لـای ورقـه هـای آلـومـیـنـیـومـی و بـسـتـه بــنـدی قـرص هـا مـی گـردد و  وقـتـی صــدا قـطـع مـی شـود مـی فـهـمـم کـه قـرص هـا را بـا یـکـــ لــیــوان آب پـایـیـن داده اسـت و خـیـالـم راحـت مـی شـود و آن مـوقـع مـی تـوانـم بـخـوابـم.

یـکـــ شـب هـایـی هـم هـسـت کـه صـدایـی در نـمـی آیـد ازش. اگـر نمرده بـاشـد خـواب اسـت.یـعـنـی خـوابـش بـرده اسـت.ویـولـون را بـرمـی دارم انگـشـت مـیگـذارم  و عـارشـه مـیـکـشـم.هـمـیـنـطـور ادامـه مـیـدهم  تـا وقـتـی خـسـتـه شـوم . روی تـخـت ولـو مـیـشـوم و صـدای پـیـرزن هـمـسـایـه را مـیـشـنـوم کـه بـلـنـد بـلـنـد فـحـش هـای رکـیـکــ نـثـار عـامـل سـر و صـدا مـی کـنـد کـه ایـن خـیـلی هم بـد نـیـسـت.لـااقـل خـسـتـگـی تـمـریـن هـایـم را از بـیـن مـی بـرد . . .  صـدای پـال پـال کـردنـش لـابـه لـای  پـلـاسـتـیـک قـرص ها مـی آیـد و وقـتـی صـدا قـطعـ مـیـشـود مـیـفـهـمـم که قـرص ها را بـا یـکــ لـیـوان آب بـایـیـن داده اسـت و خـیـالـم راحـت مـیـشـود و آن مـوقـع مـیتـوانـم بـخـوابـم.   هـیـچ عـلـاقـه ای بـه دیـدن او توی آسـانـسـور یـا راه پـلـه وقـتـی کـه از خـریـد بـر مـی گـردد نـدارم.چـون خـوب مـی دانـم کـه بـا دیـدن مـن مـطـمـئـنـا سـنـگـی کـیـفـی عـصـایـی  یـا هـر آن چـه را کـه دم دسـتـش بـاشـد نـشـانـه ام مـی رود و بـا صـدای بـلـنـد بـلـنـد فـحـش هـای رکـیـک مـی دهـد .

بـا ایـن حـال دوسـتـش دارم  هـر چـنـد کـه فـکـر کـنـد مـن دشـمـنـش هـسـتـم . هـر چـنـد کـه هـیـچ عـلـاقـه ای بـه دیـدن او تـوی آسـانـسـور یـا راه پـلـه وقـتـی کـه از خـریـد بـرمیـگـردد نـدارم بـا ایـن حـال دوسـتـش دارم.    کـاش مـیـدانـسـت ایـن را .

کـاش مـیدانـسـت کـه اگـر بـیـدارش نـکـنـم فـردا خـواهـد مــرد . بــه هـمـین ســادگـی . . .

+ خیلی جالب بود برامتـمـام مـاجـرا را از دیـد هـمـسـایـه بـالـایـی بـخـوانـیـد ! 

+ورژن جدیدش را گوش کنید به پیشنهاد من :  اونی که هیچوقت پیش تو اعتراف نمیکنه منم . . .


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل کنند
+ پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

نــه . . . نــه . . . بـگذاريـد حرفــم را بـزنـم. بـگـذاريد بـرايتان بـگويـم كه مـن هـيـچ علـاقـه اي به خوشبـخـت بــودن ندارم. مــن چنـيـن سعـادتي را نمـيخواهـم. من آگـاه بـودن را تـرجـيـج مي دهـم اين درســت نـيــسـت كــه شـمـا بـخواهـيد  آن را از مـن پــنـهان كنيد. جهان آن طـور كه شـما مي گويـيـد زيـبـا نيست . . .عــوض شـدن آدم هـا در شـب غم انگيز است.جـهان آنطور كه شما مي گوييد زيـبـا نيست.بگذاريد برايـتان بگويم.بـعـضـي ها را ديده ايـد در شـب صدايـشان چـقـدر گـرم و شـيـريـن مي شود؟! چقدر كـلـمـه ها را قشنگ اداء مي كنند؟! انـگـار قـبـل از ايـن كـه بــه زبــان بــيــاورنـد تكــ تكــ كلمه هــايـشـان را بــرق انـداخـتـه انـد ! اصلـا آدم ديــگـري مي شـونــد در شــب. قـلـبـشــان نـرم مـي شـود. شـعـر مي گـويــنـد. عــارف مـي شــونـد.  خـلـاق و حســاس وشـيـريـن مـي شـونـد. بـرايــت چايي مي آورند و پاي حرف هايت مينشينند . نگاهتان ميكنند و اينطور وقت ها حس مي كنم مي شود بــا آدم هـا حـرف زد امـا . . . امـا روز كـه مـي شـود تـمـام حـس هـاي قـشـنـگ شـبـانـه مـي پـرد ! انـگار نه انـگار كه تـمــام شب را از درخشـش سـتـاره ها و چـالـه هـاي ماه حــرف زده اند انـگـار نـه انـگـار كه تــمـام وســواس هـا و خرافـات هـاي روزانـه را ريـخـتـه بودند دور و مـوهايـشان را كــف زمـيـن پـخـش كـرده بـــودند و از خـوبــي هـا حــرف مـيـزدنـد . هـيـچ هـيـچ هـيـچ ! آدم هـا عـوض مـي شـونـد و مــن  تـنـهـا خـوشـي ام ايـن مـي شـود كـه شـب ها سـفــره ي دلــم را بـراي هــيـچ كـس بـاز نـمـي كـنـم. مــيدانـم . . . يـكــ ذهن آشـفـته را كـسي دركـــ نـمـي كـند امـــا گـاهـي جــوش و خـروش افكـارم مـي تـرسانـد مـرا و بـايـد بـنــويـسـم كـه آب شـدن بــــرف هــا غـم انـگـيـز  اسـت . . .  بـايـد بـنـويـسـم كـه ريــزش بــرگ هـاي يـكــ غــروب پـايـيـزي بـا طـنـيـن انعـكاس قـارقـار كلاغ غم انگيز اسـت. تـيـر تـنـهـــــاي چـراغ بــرق در صـبـح يـكــ روز  زمـسـتاني اشكـم را در مـي آورد. بـايـد بـنويـســم پـيــرمــــرد گــداي مــعـلول زيـر پل غـم انـگـيـز است.ديـدن يـكـ سـربـاز پـاي تـلـفـن كارتـي با سـر تـراشـيـده غــم انـگيز است. آه خـــداي مـــن . . . ايــن درد و دل هـاي مـجــازي غــم انـگـيـز اسـت. گـريـه ي يـكــ مــــرد غــم انـگيـز اســـــــت. اخـتـلــافـــ طـبـقـاتـي غــم انـگـيـز اسـت. عــوض شـدن آدم هـا غـم انـگيـز اسـت. بـگذاريـد بــرايـتـان بــگـويـم مـــن هــيــچ عـلــاقـه اي بـه خـوشـبـخــت بـودن نـــــدارمــ.

 مــن آگــاه بــودن را تـرجـيــح مـي دهـم ايـن درســت نـيـسـت كـه شـمـا بـخـواهـيـد آن را از مــن پـنـهــان كـنـيـد.

+ عنوان پست برگرفته از وبلاگ " روزهـ سكـوتـ بـا دهانــ قـرصـ مـاهــ "

+ مـن پـاي بـدي هـا خـودم مـيما نـم مـن پـاي بـدي هاي تـو هـم مـيمـا نـم .     " عليرضا آذر"

+ تـكـه هـايـي از مــن | كـلـيـكــ |


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل كنند
+ یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |

 

Fried Yellow 

غلت ديگري ميزنم و روي دست راستم مي خوابم. خوابم نمي آيد, در واقع مدت هاست كه خوب نخوابيده ام . اوايل فكر ميكردم مشكل از بالش هايم است . سرت را كه رويش ميگذاري وسطش فرو ميرود و پر هايش به اطراف پخش مي شود. اما بعد ها فهميدم كه مشكل چيزي فراتر از اين حرف هاست !ديگر آن خواب هاي بعد از ظهر تابستان را نميتوان پيدا كرد.آن روز هايي كه بعد ناهار زير كولر به خواب مي رفتم.بيدار كه مي شدم عرق كرده بودم و احساس تشنگي مرا به خوردن ليوان آبي  وا مي داشت. توي حياط خنكاي مطبوعي در هوا پخش بود و بوي خيس خاكـ وجودم را پر ميكرد وشوق بازي هاي كودكي ام دو چندان مي شد . ديگر  نه از آن روزها نشانه اي باقي مانده است نه خانه ي مان حياط دارد نه بازي هاي كودكي پا برجاست و نه بوي خاكـ مرا مثل قبل به شوق مي آورد . از تمام كودكي ام فقط عكس هايي باقي مانده اند كه نگاه كردنشان من را پرت مي كند به روزهايي كه تمام شد . به روز هايي كه چقدر زود تمام شد ! به روزهايي كه تنها دغدغه ام تشخيص پاي چپ و راست كفشم بود.الان بزرگ شده ام ديگر . ميدانم زمين گرد است ميدام آبي چه رنگي است.ميدانم وقتي اسم فاميل بازيميكنم  ماشين از " خ " ميشود خاور ! ميدانم اصول دين پنج تاست, ميدانم پرچم كشور آلمان مشكي قرمز زرد است. ميدانم وقتي كسي لب هايش را نشانم ميدهد و با تعجب نگاهم مي كند زود بايد بگويم lip  lip !من حالا خيلي چيزهاي ديگر را هم ميدانم كه از درون چنگ مي اندازد و دل و روده ام را پاره مي كند . من اين روزها زيادي همه چيز را ميدانم .انگار بايد كمي استراحت كنم .منطق ذهن من اين همه تضاد اطرافم را قبول نمي كند . همان بهتر كه سرم را بگذارم روي بالش هايي كه بيخوابي هايم را در  آغوش گرفته است . ديوار هاي اتاقم را هر روزنزديك تر احساس مي كنم و اين نشانه ي خوبي نيست. و اين نشانه ي خوبي نيست  كه از صبح تا الان  چاووشي توي اين اتاق ميخواند و ميخواند و ميخواند : اگـه چـه هيچكس نيومد  سري به تـنـهـايـيـت نـزد     اما تو كـوه درد بـاش   طاقت بيار و مــــرد باش . غلت ديگري ميزنم و روي دست راستم مي خوابم. خوابم نمي آيد, در واقع مدت هاست كه خوب نخوابيده ام .اوايل فكر ميكردم مشكل از بالش هايم است!

+ بعد نوشت1 : 

 جشنواره ي عروسك ها به ياد روزهاي خوب كودكي(عروسك شماره ي  16  ويشكا و وانوشه)

+بعد نوشت۲ : عکس گویا برای خیلی از دوستان باز نمیشد از این رو تغییر دادیمش به نحوی شادتر !


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل كنند
+ دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |


مدتي است كه فكر مي كنم در اين سرزمين  دو واژه ي شهر و زيبايي در تضاد آشكار قرار گرفته اند.و باورم اين است كه اگر زيبايي را بشود پيدا كرد مسلما" در شهر نيست, وحالا فكرش را بكنيد كه شهر با همه ي ابعاد  انساني و غير انساني اش در همه ي ساختار هاي زيستي رخنه كرده است.حالا براي پيدا كردن زيبايي فقط بايد به جايي رفت كه اجتماع انساني در آن تعريف نمي شود . جايي مثل وسط دريا, جايي مثل نوك كوه, يا مركز كوير با آن ستاره هاي نزديك !خودم را در آينه ي قدي بيرون بر انداز كردم, دكمه آسانسور را فشار دادم و دوباره در آينه نگاه كردم اما همه چي به آرامي اتاقك آسانسور نمي گذرد اين را وقتي از كوچه بيرون مي آيم ميفهمم ...هر يالقوز بي قواره اي اين جا تي شرت پوشيده است و يك جين مارك دار . ماشين ها    gOops  gOops مي كنند , زن ها مي خندند, پسرها سيگار مي كشند . اين جا شايد فلسفي ترين نقطه ي شهر باشد ! چهار شنبه سوري باشد تمام شهر اين جايند ! انتخابات باشد اين جا شلوغ است ! ايران جام جهاني برود كه ديگر جاي سوزن انداختن نيست .شب  اما با تمام ستاره هايش فقط  نگاه ميكند, نيمه شب كه مي گذرد ماشين ها آرام آرام , و مردم يكي يكي راهي خانه هاشان مي شوند. پاساژ ها كركره ها را پايين مي كشند و شهر آرام ميشود. شب نفس مي كشد و شهر به فردا فكر ميكند  مثل دريا به ادامه ي خويش...پشت تمام اين اتفاقات پشت تمام ذرت مكزيكي هايي كه خورده ميشوند پشت كوچه پس كوچه هاي اين جا پشت همه ي بستني قيفي هاي خورده شده  پشت تمام كافه هاي شلوغ ...پشت تك تك عروسك فروشي ها و كتابفروشي هاي اين جا چيزهايي وجود دارد كه ما از آن بي خبريم... اين جا بلوار سجاد است . شايد فلسفي ترين نقطه ي شهر باشد !

و من باورم اين است كه اگر زيبايي را بشود پيدا كرد مسلما" در شهر نيست .

 

+ آن روز اتفاقي دوربين داشتم . خواهش من و پذيرش او, سبب اين عكس شد .                                                                     اين پيرمرد دوست داشتني را همه ي  مردم اين جا ميشناسند.

البته چیزهایی هم هست که ما از آن بی خبریم !

+ بعد نوشت1 : ممنون از تمام كساني كه  پست قبلي را خواندند و با مهرباني اميد دادند .


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل كنند
+ پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |
میدونید از یه پیرمرده پرسیدم عشق یعنی چی ، چی جواب داد؟!

این سوسول بازیهای دوست دارم و عاشقتم... مال شما جوون هاست...!

اگه می خوای عشق واقعی رو بفهمی از ما پیرزن پیرمردها یاد بگیر...

اونجایی كه تموم احساسمون رو ساعت ده شب با جمله

"قرصاتو خوردی؟ "

نشون میدیم...

+ برگرفته


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل کنند
+ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |
به سلامتی یه بسر خاله که رفته بود یه کیک مسموم خورده بود...

تا بقیه مریض نشن...

بهش گفتن خب چرا ننداختیش دور؟؟؟؟؟

گفت:خب مورچه ها میخوردن!

به مورچه ها که نمیشه سرم زد...

گناه دارن دیگه...


برچسب‌ها: زرافه ها مجازند گردن خود را عمل كنند
+ دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱| |k i YaraSH| |