بابا رانندگی می کند . طبق معمول به کمترین چیزی هم که توجه می کند همان است . رانندگی ! با دست راستش لیوان آبمیوه را سر میکشد با دست دیگر سیگار می کشد و با همان دست چیپس و پفک بر میدارد . با همان دستی هم که آبمیوه را سر میکشد آهنگ های پخش ماشین را یکی یکی رَد می کند . دلم میخواهد با تمام وجود به صورت افقی با ناحیه ی فوقانی کله ام به شیشه ماشین ضربه بزنم . یکی یکی آهنگ های یونانی را رَد می کند و وقتی که می بیند تمامی ندارد ، فولدرش را عوض می کند . محسن نامجو میخواند . این بار همه اعتراض می کنند . فولدر بعدی شادمهر است . قدیمی شده است ! فولدر بعدی آهنگ های کلاسیک انگلیسی ست . این بار چپ چپ نگاه می کنند . با بی رحمی تمام فلش من را بیرون می کشند و فلش خودشان را به محل مورد نظر متصل می کنند . مامان این حرکت بی رحمانه را با سر تایید می کند و صدا تا آخر بلند می شود . فلش بابا پُر است از آهنگ های جدید و شاد . سرعتمان تند تر می شود . امروز برای اولین بار فهمیدم ریتم آهنگ ِ در حال پخش با سرعتِ رانندگی بابا ارتباط مستقیم دارد . دلم میخواهد با تمام وجود به صورت افقی با ناحیه ی فوقانی کله ام به شیشه ماشین ضربه بزنم . ولی این درست همان لحظه ای ست که باید سکوت کنید . همیشه برای حرف زدن باید طرفدار داشته باشید . غیر از این باشد کار به جایی نمی برید . در حال حاضر هم کار به جایی نمی بردم ! اصلا جدیدا احساس می کنم من هیچ کاری را به جایی نمی برم . برای همین هم بود که میخواستم با تمام وجود به صورت افقی با ناحیه ی فوقانی کله ام به شیشه ماشین ضربه بزنم . به هر حال عصیانیت را باید تخلیه کرد . یک بار هم از آرامش دیوانه کننده ی ساحل عصبی شدم و توی شن و ماسه ها چاله بزرگی کندم . این کار ها روشی ست برای خودم . صدای موزیک بلند است . بابا مجبور است بلند بگوید . کیارش از طبیعت عکس بگیر ! جواب می دهم : دارم کتاب میخونم ، تازه به نظرم تپه منظره جالبی برای عکاسی نیست . هر موقع قاطعانه حرف می زنم حرفم باور پذیر تر می شود و قابل قبول تر . قاطعانه این را گقتم ! و بابا کاملا متوجه شد که تپه منظره ی جالبی برای عکاسی نیست ! سروش هم منتظر همچین لحظاتی ست برای خود شیرینی . می گوید : من عکس می گیرم . سروش میخواهد رَپِر شود ! و کلا با هیچکدام از آهنگ های در حال پخش حال نمی کند . برای همین هم هست که از اول تا آخر یک هندزفری توی گوشش رَپ تلاوت می کند ! مامان می گوید: هیچوقت دوست ندارم از سفر برگردم . میگویم : سفر مثل زندگی ست . بالاخره باید تمام شود . بابا به شدت تایید می کند . سروش بیخیال است . مامان توضیح بیشتری میخواهد و من قانعش می کنم . بیرون را نگاه می کنم . دلم به حال سگ های ولگرد کنار جاده می سوزد . میخواهم بغلشان کنم . میخواهم برایشان یک زندگی احساسی بسازم . احساس ، تنها دلخوشی یک موجود است . و این درست نیست که آنها اینگونه زندگی کنند . این بی عدالتی طبیعت است . اما زندگی ست دیگر ! کاریش نمیشود کرد . اصلا چیزی توی دنیا نیست که بشود کاریش کرد !
توقف می کنیم.. کیانوش ( پدر محترم نه برادر دوم ! ) از ماشین پیاده می شود و ستون فقراتش را دو سه بار می چرخاند . رانندگی آدم را خسته می کند . مخصوصا اگر به کمترین چیزی که توجه کنی رانندگی باشد ! تلسکوپ را از صندوق عقب بر میدارد و روی سه پایه اش می گذارد . در صندوق عقب هنوز باز است . بعد از یکی دو دقیقه که آسمان را زیر نظر میگیرد میگوید : نمیدونید چقدر ماه قشنگه ! این را دوبار تکرار می کند . سروش پفک می خورد . مامان از عطر و بوی چایی تعریف می کند و برای بابا چایی می ریزد . بابا همچنان یک چشمش را بسته و چشم دیگرش روی لنز تلسکوپ است . جوری دقت می کند که انگار سال های سال منجم خبره ای بوده است . نمیدونین ماه چقدر قشنگه ! بابا همش همین را می گوید . من پیاده نمی شوم . بابا سوار می شود . این بار مامان رانندگی می کند . من ایستک انگور قرمز میخورم و معتقدم بهترین چیز جهان هم همین است . همان طور که معتقدم گاو ها شاد ترین موجودات روی زمین اند ! مامان رانندگی می کند . دو دستی فرمان را چسبیده است . طبق معمول به بیشترین چیزی هم که توجه می کند همان است . رانندگی !
ساعت ۶ بعد از ظهر سه شنبه است . من توی مطب دندانپزشکی روی مبل نشسته ام . دختر مو فرفری تاتی تاتی می کند و زمین می خورد . هی تاتی تاتی می کند و هی زمین می خورد و من فکر می کنم دختر های موفرفری که جوراب های مارک دار و لباس صورتی گل دار بدون آستین می پوشند و هی تاتی تاتی می کنند و می خوردند زمین ، هی تاتی تاتی میکنند و می خورند زمین ، بزرگ که شوند یا خودکشی می کنند یا می روند تیمارستان ! چشم های درشتی دارد و لپ های آویزانش گل انداخته . دست ِ آخر که تاتی تاتی می کند و میخورد زمین ، بابایی بغلش می کند و از مطب خارج می شوند و من در حسرت گاز گرفتن لپ های قرمزش عصبی می شوم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . تازه مو هایش هم مثل قبلی بلوند نیست . مهربان هم نیست . لبخند هم نمیزند . صدایش هم نازک نیست . مانتو هایش هم همیشه رنگ های نا آشنایی ست . مثلا قهوه ای رو به مشکی که با زرشکی ترکیب شده باشد ! یا دفعه ی قبلی زرد رو به عسلی مایل به بنفش پوشیده بود. خلاصه نمی شود گفت مانتویش فلان رنگ است . از این بابت هم خیلی روی اعصاب است . معطل کردن هایش من را در محیط های عمومی کتابخوان کرده است .تنها خوبی اش همین است. کتابی* را که آورده ام باز می کنم : " یک بار تخم مرغی از یک خوار و بار فروشی دزدیدم . فروشنده که زن بود مرا دید . ترجیح میدادم جایی دزدی کنم که یک زن باشد . چون از تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که مادرم زن است و جور دیگری نمی توانست باشد . فروشنده آمد . منتظر بودم که بخواباند زیر گوشم اما او کنارم خم شد و دستی به سرم کشید . حتی گفت : چقدر تو مامانی هستی ! " مطب شلوغ شده و تمرکز کتاب خواندن ندارم .تلویزیون هم روشن است. علیرضا خمسه با یک کت و شلوار مسخره در حال تعقیب و گریز است . از ماشین پیاده می شود و مثل اردک می دود و چهار تا هیکل گنده ، عرضه ی گرفتنش را ندارند و من لبخند زنان فکر میکنم که علیرضا خمسه چقدر با مزه است و آن هیکل گنده ها چقدر خنگ اند !
جایم را به خانومی که کنارم ایستاده می دهم و خودم می روم کنار آن آقای مبلِ رو به رویی می نشینم . شاید چون مانتو اش سرمه ای بود و شلوارش گشاد و گونه های استخوانی داشت و کیفش را ضربدری انداخته بود ، این کار را کردم . به هر حال خوش حالم که دیگر از سر پا ایستادنش نچ نچ نمی کند ! ساعتم را نگاه می کنم . از وقتی این منشی جدید آمده همیشه معطلم می کند . اخبار ورزشی شروع می شود و مرد ها جوری دقت می کنند که انگار خیلی بارشان است . و من فکر می کنم اگر خیلی بارشان بود کمی ورزش می کردند تا هیکلشان انقدر اسفناک نباشد . خانومی صدا میزند : شماره ۲۸۲۲ ؟؟؟ من داخل میروم و از این که لپ های کسی را گاز نگرفته ام عصبی ام .
+"زندگی در پیش رو" از رومن گاری
+ عنوان تغییر کرد !
+به من ثابت شده مخاطبان خاموش شخصیت های با مزه ای دارند !
غلت ديگري ميزنم و روي دست راستم مي خوابم. خوابم نمي آيد, در واقع مدت هاست كه خوب نخوابيده ام . اوايل فكر ميكردم مشكل از بالش هايم است . سرت را كه رويش ميگذاري وسطش فرو ميرود و پر هايش به اطراف پخش مي شود. اما بعد ها فهميدم كه مشكل چيزي فراتر از اين حرف هاست !ديگر آن خواب هاي بعد از ظهر تابستان را نميتوان پيدا كرد.آن روز هايي كه بعد ناهار زير كولر به خواب مي رفتم.بيدار كه مي شدم عرق كرده بودم و احساس تشنگي مرا به خوردن ليوان آبي وا مي داشت. توي حياط خنكاي مطبوعي در هوا پخش بود و بوي خيس خاكـ وجودم را پر ميكرد وشوق بازي هاي كودكي ام دو چندان مي شد . ديگر نه از آن روزها نشانه اي باقي مانده است نه خانه ي مان حياط دارد نه بازي هاي كودكي پا برجاست و نه بوي خاكـ مرا مثل قبل به شوق مي آورد . از تمام كودكي ام فقط عكس هايي باقي مانده اند كه نگاه كردنشان من را پرت مي كند به روزهايي كه تمام شد . به روز هايي كه چقدر زود تمام شد ! به روزهايي كه تنها دغدغه ام تشخيص پاي چپ و راست كفشم بود.الان بزرگ شده ام ديگر . ميدانم زمين گرد است ميدام آبي چه رنگي است.ميدانم وقتي اسم فاميل بازيميكنم ماشين از " خ " ميشود خاور ! ميدانم اصول دين پنج تاست, ميدانم پرچم كشور آلمان مشكي قرمز زرد است. ميدانم وقتي كسي لب هايش را نشانم ميدهد و با تعجب نگاهم مي كند زود بايد بگويم lip lip !من حالا خيلي چيزهاي ديگر را هم ميدانم كه از درون چنگ مي اندازد و دل و روده ام را پاره مي كند . من اين روزها زيادي همه چيز را ميدانم .انگار بايد كمي استراحت كنم .منطق ذهن من اين همه تضاد اطرافم را قبول نمي كند . همان بهتر كه سرم را بگذارم روي بالش هايي كه بيخوابي هايم را در آغوش گرفته است . ديوار هاي اتاقم را هر روزنزديك تر احساس مي كنم و اين نشانه ي خوبي نيست. و اين نشانه ي خوبي نيست كه از صبح تا الان چاووشي توي اين اتاق ميخواند و ميخواند و ميخواند : اگـه چـه هيچكس نيومد سري به تـنـهـايـيـت نـزد اما تو كـوه درد بـاش طاقت بيار و مــــرد باش . غلت ديگري ميزنم و روي دست راستم مي خوابم. خوابم نمي آيد, در واقع مدت هاست كه خوب نخوابيده ام .اوايل فكر ميكردم مشكل از بالش هايم است!
مدتي است كه فكر مي كنم در اين سرزمين دو واژه ي شهر و زيبايي در تضاد آشكار قرار گرفته اند.و باورم اين است كه اگر زيبايي را بشود پيدا كرد مسلما" در شهر نيست, وحالا فكرش را بكنيد كه شهر با همه ي ابعاد انساني و غير انساني اش در همه ي ساختار هاي زيستي رخنه كرده است.حالا براي پيدا كردن زيبايي فقط بايد به جايي رفت كه اجتماع انساني در آن تعريف نمي شود . جايي مثل وسط دريا, جايي مثل نوك كوه, يا مركز كوير با آن ستاره هاي نزديك !خودم را در آينه ي قدي بيرون بر انداز كردم, دكمه آسانسور را فشار دادم و دوباره در آينه نگاه كردم اما همه چي به آرامي اتاقك آسانسور نمي گذرد اين را وقتي از كوچه بيرون مي آيم ميفهمم ...هر يالقوز بي قواره اي اين جا تي شرت پوشيده است و يك جين مارك دار . ماشين ها gOops gOops مي كنند , زن ها مي خندند, پسرها سيگار مي كشند . اين جا شايد فلسفي ترين نقطه ي شهر باشد ! چهار شنبه سوري باشد تمام شهر اين جايند ! انتخابات باشد اين جا شلوغ است ! ايران جام جهاني برود كه ديگر جاي سوزن انداختن نيست .شب اما با تمام ستاره هايش فقط نگاه ميكند, نيمه شب كه مي گذرد ماشين ها آرام آرام , و مردم يكي يكي راهي خانه هاشان مي شوند. پاساژ ها كركره ها را پايين مي كشند و شهر آرام ميشود. شب نفس مي كشد و شهر به فردا فكر ميكند مثل دريا به ادامه ي خويش...پشت تمام اين اتفاقات پشت تمام ذرت مكزيكي هايي كه خورده ميشوند پشت كوچه پس كوچه هاي اين جا پشت همه ي بستني قيفي هاي خورده شده پشت تمام كافه هاي شلوغ ...پشت تك تك عروسك فروشي ها و كتابفروشي هاي اين جا چيزهايي وجود دارد كه ما از آن بي خبريم... اين جا بلوار سجاد است . شايد فلسفي ترين نقطه ي شهر باشد !
و من باورم اين است كه اگر زيبايي را بشود پيدا كرد مسلما" در شهر نيست .
+ آن روز اتفاقي دوربين داشتم . خواهش من و پذيرش او, سبب اين عكس شد . اين پيرمرد دوست داشتني را همه ي مردم اين جا ميشناسند.
البته چیزهایی هم هست که ما از آن بی خبریم !
+ بعد نوشت1 : ممنون از تمام كساني كه پست قبلي را خواندند و با مهرباني اميد دادند .
از نگاه تو اگر زندگی همین کارهای روزمره . . . همین نفسی ست که می آید و می رود از سینه آری ... هنوز زندگی می کنم اما اگر فکر می کنی شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد نام مرا در میان زندگان جستجو مکن.