با همه ی دردی که در کمرم حس می کنم  بلند میشوم و به بیرون چشم میدوزم . همه جا تاریک است . باران می آید . صدایش را میشنوم که دارد با دختری حرف میزند . می گوید من عاشق بارونم ...مخصوصا وقتی هوا سرد باشه . با صدای لوس و مسخره ای جواب میدهد : جدی ؟ ولی من تابستون رو بیشتر دوست دارم . سرما پوست آدمو خراب می کنه ! در دلم می گویم من هم عاشق بارونم . اما به درک که من عاشق هر چیزی هستم . من قبل از همه ی این چیز ها آدم   غُدی   هستم که اخلاق مزخرفی دارد همچنین هیچکس را برای خودش نگه نمی دارد و از همه دوری می کند .

نمیدانم تا چه ساعتی قرار است اینجا را تحمل کنم . دستش را دور کمر دخترک حلقه می کند و گونه اش را میبوسد . از پنجره بیرون را نگاه می کنم . پنج شش نفری از ماشین پیاده میشوند و قبل از این که روی سطح خیس زمین لیز بخورند خودشان را به ساختمان می رسانند . صدای آیفون می آید . صدایش مثل زنگ خانه ی خودمان است که هر موقع زنگ میخورد یا پیرمرد ِ سرایدار ساختمان است یا اشتباهی زنگ واحد ما را زده اند و با منزل آقای وحدتی کار دارند ! میخواهم بگویم زنگ خور خانه ی مان کم است . بر خلاف امشب که هر ده دقیقه یک بار یکی دستش را روی زنگ فشار میدهد و هر بار سه دفعه و هر دفعه سه ثانیه طول میکشد . فکر کنم رمز شان همین است . یعنی سه تا زنگ ِ سه ثانیه ای .

به خودم که می آیم  اینجا پُر است از آدم هایی که هیچکدامشان را نمیشناسم جز یکی ... و پنج شش تایی که فقط چند بار دیدمشان .  zed bazi میخواند . چهار نفر از پسر ها بلند میشوند میروند وسط و اعضای بدنشان را به طرز تهوع آوری تکان میدهند . سه تا  از دختر ها که دوتایشان به سختی راه میروند بس که پاشنه ی کفششان بلند است دست هم را گرفته و میرقصند .  بقیه سیگار دود می کنند .  zed bazi میخواند : بیا بریم دختر ...یه جای بهتر ... چون امشب میخوام پیشم باشی کنار استخر ... اگه دوس داری ... میریم شراب بالا ... دود میکنیم میشیم خراب ماها .... چرا نشستی بلا از سر جات پاشو ... وسط این همه میخوام برقصم با تو ... 

 تقریبا همه جا تاریک است و صدای موزیک به قدری بلند است که صدا به صدا نمیرسد . کیاااااااا  ؟ بیاااااا .... پسرک این را می گوید . این را از  از حالت دهانش متوجه میشوم . با علامت دستهایم بهش میفهمانم که سرم درد می کند . بیخیال میشود . دلم میلرزد  سرم درد می کند و قلبم تند میزند . دختری که تقریبا ۱۶-۱۷ سال دارد به من نزدیک میشود و با لب های آویزانش جوری به من میفهماند که فندک میخواهد . شانه هایم را بالا می اندازم . خیلی زود مسیرش را کج می کند و  از بغل دستی ام که انقدر سیگار کشیده بالای سرش ابر تشکیل شده ! تقاضای آتیش میکند . سیگارش را  روشن می کند و کنار من به دیوار تکیه میدهد. سیگار را از وسط گرفته و دودش را به بالا فوت می کند . نگاهش را سمت من میچرخاند میگوید : خسته به نظر میای ؟ حتما گرسنه ای ...

چیزی نیست . فقط سرم درد می کنه ... یه کَم !  پیراهن خاکستری اش را روی شانه اش مرتب می کند . ادامه میدهد : میترسی ؟  میگویم : مشقاتو نوشتی اومدی اینجا ؟ نمیشنود . دوباره می گویم : مشقاتو نوشتی اومدی اینجا ؟ وانمود میکند که نشنیده . میگوید : تو گرسنه ای ! من مطمئنم . این بار بلند می گویم : تو هم مشقاتو ننوشتی اومدی اینجا ... من مطمئنم ! پیراهن خاکستری اش را روی شانه اش مرتب می کند . نگاهش را سمت من میچرخاند و از باقی مانده ی سیگارش کام عمیقی میگیرد ... در دلم می گویم من هم عاشق بارونم اما ...


برچسب‌ها: آنئیست, هذیان, گربه های شهر من
+ جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |