عرق سردي به پيشاني ام مي نشست و آرام تمام بدنم را ميگرفت

در كودكي . . .

وقتي كه سرما مي خوردم و در تب مي سوختم.

خواب هاي آشفته اي هم  مي ديدم ,

هذيان ميگفتم و كابوس مي ديدم

در آن لحظات همه چيز جور ديگري بود برايم

به راستي كه همه چيز

جور ديگري بود . . .

در خواب " مورچه اي را مي ديدم كه در نهايت آرامش فيل بزرگي را كتك ميزد ! "

مضطرب مي شدم و گريه ميكردم

اما هيچكس نمي فهميد من چه ميگويم . . .

هيچكس . . .

هیچکس حتی نخواست بفهمد من چه میگویم !

مادرم گاهی برایم  آب پرتغال و لیمو می گرفت

بین خواب هایم سعی میکردم توضیح دهم که چه دیدم

اما به حساب هذیان هایم میگذاشتند و من . . .

من فقط میخواستم یکی گوش کند این هذیان های کابوس وارم را . . .

یکی گوش کند .


+ بعد نوشت1 :
پنجره اتاق باز است.پيرزن همسايه با يك آهنگ قديمي دارد آرام گريه ميكند.

+ بعد نوشت2 :
هنوز هم بعد از مدت ها  بچه های دوران دبیرستانم  که با آن ها دوست نبودم

 اما دوست داشتم که دوستم باشند  پای ثابت خواب های من هستند.

+ بعد نوشت3 :
هـذيـان مي گويم باز ؟! يا اينکه خود بخشي از هـذيـان کسي شده ام

که خواب مي بيند؟!  کاش بيدار شود زودتر که آزارم میدهد هذيان تکراري اين ديوانه اي که خواب مي بيند!!

برچسب‌ها: هذيان
+ سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |