خاب ها شکل تو اند، ک فاصله ی رویا و واقعیت را گم کرده اند. همان هایی ک تو ب آنها هویت می دهی. تو روی کاناپه نشسته ای و ناخن هایت را لاک مخملی می زنی. تو با لهجه ی غریب اما شیرین، سکوت این خانه را شکسته ای و نجات دهنده ای شده ای ک گلدان در بغل دارد. تو همان رویاهای شکل نگرفته ای ک دارد ب واقعیت می پیوندد. خابی در خاب دیگر. من با همین رویاها زنده ام و بوی تنت را از بین هزاران دختر لخت می فهمم. عشق بازی مفهوم تازه ای پیدا کرده. خاب هامان در هم تنید و یک شکل شدیم. موهای ریز زیر گوش و پشت گردنت را دوست دارم. حروف پاستیل را روی میز چیدی و جز بوی تنت چیز دیگری باقی نمانده است اینجا. معنای حروف روی میز را ب یاد نمی آورم. این خاب را ب یاد نمی آورم. فقط لاخه ای از موهای نرمت اینجا دارد نگاهم می کند.
از نگاه تو اگر زندگی همین کارهای روزمره . . . همین نفسی ست که می آید و می رود از سینه آری ... هنوز زندگی می کنم اما اگر فکر می کنی شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد نام مرا در میان زندگان جستجو مکن.