ذهنم آزاد ترين لحظه ها را ميگذارند. گرفتار هيچ فكر و خيالي نبودم. ممنون زمين بودم

ممنون آسمان ممنون خودم كه تكه اي از آن ها  بودم.

به طور مبهمي احساس كردم كه زندگي بايد همين باشد . . .

خوشي ام فراتر از طاقتم بود. تاري چشمهايم رفته بود و داشتم خاصيت قشنگي از زندگي

 را باور ميكردم . . . دلم مي خواست هرگز اين باور از يادم نرود.

 احساس قدرتي كه به من دست داد حيرت انگيز بود.

تصميم گرفتم از تنهايي, تراژدي غمناكي نسازم و از زندگي ام لذت ببرم.

خود را گرفتار هيچ چيز بيهوده اي نكنم. از هيچ چيز نترسم و آزاد زندگي كنم.

به طور مبهمي  احساس كردم كه زندگي بايد همين باشد.

بايد از بهار خداحافظي كنم و به استقبال تابستان بروم.

شب ها كتاب بخوانم و صبح ها را بخوابم .

بعد از خوردن يك صبحانه ي مفصل زير باد كولر بنشينم و گيلاس بخورم.

سه روز در هفته را با تيم تمرين كنم و دو روز در هفته را هم بروم كلاس موسيقي.

آخر هفته ها هم  برويم باغ. يا هم كه نه  با دوستانم بروم استخري سينمايي پاركي

 كافي شاپي جايي !

با سرايدار ساختمان كمتر كل كل كنم. در دستشويي را آرامتر ببندم, شعر هاي كهنه ام را

 دور بريزم,  سر ساعت 9 هم آشغال ها را ببرم دم در !

راستي كاش ميشد بعضي آدم ها  را هم انداخت دور !

آنقدر دور كه در زندگي ات جايي نداشته باشند .

آنقدر دور كه افكار احمقانه شان را حتي نشنوي . . .

آنقدر دور كه خبر موفقيت هايت را از ديگران بشنوند و انگشت به دهان بمانند.

آنقدر كه بفهمند بابا گنده تر از شما هم الان زير خروارها خاك خوابيدن !

شما ها كه ديگه جاي خود دارين !

نمیدانم چرا ولی این روزها این بیت سعدی بدجور روی زبانم افتاده است و مدام توی ذهنم

میخوانمش:

هوشم ببر زمانی / تا کی غم زمانه ؟


 

+ بعد نوشت1 : عكس تصويري ست از يكي از نقاشي هايم روي بوم .

+ بعد نوشت2 :  رو ديوار اتاقش چندتا عكسه . . .هدايت,كافكا,فرخ زاد,مايكل,

يه عكس خاتمي , چند تا مدونا , يه عكس تام كروز , يه عكس فيدل . . . براش مرده و زنده فرق نداره !

همش دنبال قهرمان ميگرده...نميدونه كه تنها توي آينه بايد دنبال قهرمان بگرده.  "مرسي از ابي - مرسي از شادمهر"


برچسب‌ها: بادبادك آبي
+ شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲| |k i YaraSH| |